نوح علیه السلام

نوح علیه السلام


از جمله پیغمبران بزرگواری که در راه ترویج توحید و خداپرستی رنج فراوانی کشید و آزار بسیار دید،نوح پیغمبر بود که با وجود عمر طولانی و سالیان بسیاری که میان مردم مشرک و کافر زیست و مجاهدت های فراوانی که در راه تلیغ دین الهی متحمل شد،به جز چندتن انگشت شمار کسی بدو ایمان نیاورد و دعوتش را نپذیرفت.

شاید یکی از علل آن این بود که بت پرستی،به تازگی میان مردم رسوخ کرده و دام تازه ای بود که شیطان سرِ راه بندگان خدا گسترده بود و مانند بسیاری از شیوه های باطل و رسوم غلطی که ابتدا مشتری های زیادی پیدا می کند و آن ها،پافشاری بسیاری روی سخن نا به جای خود دارند،طرفداران بت پرستی نیز با تلاش فراوان مشغول ترویج این مرام باطل بودند و از بت ها«ودّ»،«سواع»،«یعوق» و«نسر» که خدای تعالی نامشان را در قرآن نیز ذکر کرده،به سختی دفاع می کردند.به ویژه که اشراف و اعیان نیز روی اغراض شخصی و استفاده هایی که از این راه عایدشان می شد،آن ها را حمایت می نمودند.

طبیعی است که با چنین وضعی،نوح پیغمبر که یاوری نداشت،برای مبارزه آن با چه مشکلاتی مواجه شد و تا چه حدّ تحمل و بردباری به خرج داد.

در قرآن کریم هم در بیشتر جاهایی که داستان نوح نقل شده است.1به آزارهایی که آن حضرت در راه ترویج دین خداوند کشید،اشاره شده است.در آن زمان مردم به حدّی به بت ها و پرستش آن ها علاقه پیدا کردند که بر طبق بعضی تواریخ،نوح سال های زیادی از آن ها کناره گرفت و در کوه ها و غارها به تنهایی و دور از آن مردم جاهل به عبادت و پرستش حق مشغول بود.

سید بن طاووس از کتاب قصص محمد بن جریر طبری نقل کرده است که نوح تا هنگامی که 460 سال از عمرش گذشته بود،پیوسته در کوه ها زندگی می کرد و عبادت حق تعالی مشغول بود و زن و فرزندی نداشت.آن حضرت جامه پشمین می پوشید و غذای خود را از گیاهان زمین تامین می کرد تا اینکه پس از گذشت آن مدت،جبرئیل نزد وی آمد و گفت:چرا از مردم کناره گیری کرده ای؟نوح گفت:قوم من خدارا نمی شناسند،از این رو من از ایشان کناره گیری اختیار کرده ام.جبرئیل گفت:با آن ها جهاد کن!نوح گفت:نیروی اینکار را ندارم و اگر عقیده ام را بدانند،مرا خواهند کشت.جبرئیل گفت:اگر نیروی اینکار به تو داده شود با آن ها جهاد می کنی؟نوح گفت:این آرزوی من است.در این وقت نوح پرسید:تو کیستی؟جبرئیل فرشتگان را صدا زد و هنگامی که فرشتگان نزد وی جمع شدند،نوح بیمناک گردید.سپس جبرئیل خود را معرفی نموده و سلام خدای رحمان را به وی ابلاغ کرد و مقام نبوت را به او بشارت داد و دستور داد که پس از ابلاغ نبوت خود با عمورة،دختر ضمران بن اخنوخ،نخستین کسی که بعدا به وی ایمان آورد،ازدواج کند.

نوح به دنبال مأموریت الهی به میان مردم رفت و عصایی در دست داشت که با آن از ضمیر مردم با خبر می داد.آن روز،روز عید آن مردم بود.

سرکرده های قوم نوح هفتاد نفر بودند که آن روز نزد بت های خویش اجتماع کرده بودند.وقتی نوح به میان آن ها آمد،صدای خدا را به«لا اله الا الله»بلند کرد و نبوت خویش و دعوت پیامبران قبل و بعد خود را به مردم ابلاغ فرمود.در این وقت بود که بت ها لرزیدند و آتش هایی که روشن کرده بودند،خاموش شد و مردم را وحشتی فرا گرفت.بزرگان و سرکرده ها پرسیدند که این مرد کیست؟

نوح فرمود:من بنده خدا هستم که او مرا به عنوان رسالت نزد شما فرستاده تا شما را از غذاب او بیم دهم.

وقتی عمورة سخن نوح را شنید،بدو ایمان آورد و چون پدرش دانست او را مورد سرزنش قرار داد و گفت:به این زودی سخن نوح در دل تو کارگر افتاد.من ترس آن دارم که پادشاه از موضوع مزّلع گردد و تو را به قتل برساند.ولی عمورة به سخن پدر وقعب ننهاد و دست از ایمان خود برنداشت.پس از آن نیز هرچه او را تهدید کرده و به حبس کشیدند،از ایمان به خدای نوح دست نکشید.سرانجام با حضرت نوح ازدواج کرد و سام بن نوح از وی به دنیا آمد.2

این خلاصه مطلبی بود که ابن طاووس از کتاب مزبور نقل کرده است.ولی در ازدواج نوح و نام همسر آن حضرت اختلاف است:برخی مانند یعقوبی گفته اند که خدای سبحان به آن حضرت وحی فرمود که هیکل دختر ناموس ابن اخنوخ را به ازدواج خویش در آورد.سیدبن طاووس احتمال داده که هیکل لقب و وصف همان عمورة باشد و البته این زن،غیر از آن همسر نافرمان نوح است که قرآن کریم او را خیانت کار و کافر معرفی فرموده است.


1-در قرآن کریم43 بار نام نوح ذکر شده و در شش سوره از سوره های قرآنی،داستان آن بزرگوار و قومش به تفصیل نقل شده است.آن سوره ها عبارت است از:اعراف،مومنون،شعراء،قمر،هود و نوح که در سوره هود تفصیل بیشتری در این باره داده شده است.

2-بحارالانوار،ج11،ص341.

دوستان عزیز نظر یادتون نره.


نام نوح و اوصاف،شمایل و ویژگی های آن حضرت

نام نوح و اوصاف،شمایل و ویژگی های آن حضرت


در روایات نام اصلی نوح،مختلف ذکر شده است:مانند عبدالغفار،عبدالملک ودر بعضی هم عبد الاعلی،و علّت اینکه او را نوح خواندند،کثرت نوحه و گریه آن حضرت بوده است.در اوصاف آن حضرت نوشته اند که مردی گندم گون،باریک بود.بیانش فصیح و گفتارش روان و منطقش نیرومند بود که وحی الهی نیز به منطق نیرومند و بیان فصیح او کمک می کرد.

نوح نخستین پیغمبر اولواالعزم بود که خداوند او را با کتاب و شریعتی جداگانه و به سوی همه مردم آن زمان مبعوث فرمود.کتاب او نخستین کتابی است که مشتمل بر شرایع اللهی بوده و شرعیتش نیز نخستین شرعیت ها بوده است.

نوح پیغمبر دومین پدر نسل کنونی انسان که نسب آن ها بدو باز می گردد،چنانکه خدای تعالی در سوره صافّات فرموده:

{وَجَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ اَلباقِینَ}

نژاد او را باقیماندگان(روی زمین)قرار دادیم.

و پیمبرانی که پس از او آمدند همگی نسبشان به آن حضرت می رسد.

خداوند در قرآن از شکر گزاری و سپاس گزاری نوح یاد کرده و در سوره اسراء فرموده{إنَّهُ کانَ عَبْدأ شَکُوراً}.در تفسیر این آیه آمده که هرگاه جامه ای می پوشید یا خوراکی می خورد و یا آبی می آشامید،خدا را شکر می کرد و «الحمدالله»می گفت و در تفسیر دیگری آمده که در آغاز«بسم الله»و در پایان«الحمدالله»می گفت.

در احادیثی از امام باقر و امام صادق(ع)روایت شده که نوح در هر صبح و شام این جمله را می گفت:

اَللّهُم،إنّی أشهِدكَ أنّ ما أصبَحَ بی مِنْ نِعمَةٍ فی دینٍ أو دُنیاً فَمِنْكَ،وَحدكّ لاشَریكّ لَكَ،لَكَ الحَمْدُ وَ لَكَ الشُکرُ بِها حَتّی تَرضی وَبَعدَ الرّضی؛1

پروردگارا من تورا گواه می گیرم که هر نعمتی از نعمت های دین یا دنیا که در صبح و شام به من می رسد،همه از توست که یگانه ای و شریک نداری.ستایش مخصوص تو و سپاس تو راست تا هنگامی که خشنودگردی و نیز از خشنودی.


1-بحارالانوار،ج11،ص291.

دوستان عزیز نظر یادتون نره.

عمر نوح علیه السلام

عمر نوح علیه السلام


عمر طولانی نوح در ادبیات عربی و فارسی ضرب المثل واقع شده است.تواریخ و روایات عمر آن حضرت را ما بین 1000 تا 2800 سال نقل کرده اند و البته برخی هم مانند یعقوبی عمر ایشان را همان 950 سالی که مدت توقف او میان قوم خود بود و قرآن کریم نیز در سوره عنکبون نقل کرده و 1000،1450،1470 و نیز 2300 سال گفته اند و البته در اخبار معتبر،عمر نوح 2500 سال ذکر شده است.1

مسعودی در اثبات الوصیه گفته که سنّ حضرت نوح در هنگام مرگ طبق روایتی 1450 سال بوده و نیز در روایت دیگری است:هنگامی که نوح به رسالت مبعوث گردید،850 سال داشت و 950 سال نیز میان قوم خود بود(و مردم را به پرستش خدای یگانه دعوت می نمود)و پس از فرود آمدن از کشتی نیز 500 سال دیگر زندگی کرد که جمعاً 2300 سال عمر کرد.همچنین در روایات دیگری است که نوح 2800 سال در دنیا زندگی کرد.2

چنانکه مرحوم مجلسی فرموده،و در روایات اهل بیت-که صدوق و علی بن ابراهیم و راوندی از آن بزرگواران روایت کرده اند-عمر آن حضرت 2500 سال ذکر شده است.به این ترتیب که 850 سال پیش از مبعوث شدن به پیامبری و 950 سال نیز میان قوم خود مردم را به خدای یگانه دعوت می کرد،سپس 200 سال دست به کار ساختن کشتی شد و پانصد سال نیز پس از بیرون آمدن از کشتی در جهان زیست و آبادکردن شهرها و سکنی دادن فرزندان خویش در آن ها پرداخت.

به هر صورت میام پیمبران الهی که نامشان در قرآن مذکور است،کسی به اندازه نوح عمر نکرد و حتی برخی مثل ثعلبی،همین عمر طولانی آن حضرت را معجز وی دانسته اند و گفته اند:معجزه نوح در وجود خود او بود،زیرا هزار سال عمر کرد و در این مدت طولانی،نه نیرویش کم شد و نه دندانی از دندان های او افتاد.

برخی هم که این عمر طولانی به نظرشان بعید آمده است درصدد تأویل و محمل تراشی برآمدند که بهتر است از نقل کلام و پاسخ آنها خودداری شود،زیرا اولا مسئله طول عمر افرادی مانند حضرت نوح،به قدرت بی مانند حق تعالی مربوط می شود و همانند هزاران امر خارق العاده دیگری است که گاهی به صورت معجزه و کرامت و به دست پیمبران و اولیای خدا انجام شده و همگی تحت فرمان خداوند و مشیّت و اراده نافذ اوست«وَاِذا أرادَاللهُ لِشَیءٍ أنْ یَقوُلَ لَهُ کُنْ فَیَکُون».ثانیا با توجه به زندگی ساده و آسایش خیال و خوراک های طبیعی انسان های اولیه و نبودن بیمار هایی که به تدریج از پدران گذشته به مردم امروز به ارث رسیده و گرفتاری هایی که بر اثر توسعه زندگی برای افراد بشر پیش آمده و مرگ های زودرسی که بر اثر خوردن غذاهای رنگین و متنوّع یا تنوّع در کام جویی های جنسی و لذت های بیشتر زندگی پیش آمده،به خوبی راز طول عمر مردم آن زمان را به دست می آوریم و چنانکه اطبا و اهل فن گفته اند:به هر اندازه که خیال بشر آسوده تر و زندگی اش بی آلایش و ساده تر و خوراک روزانه اش سالم تر و مراعات بهداشت در او بیشتر باشد،به همان اندازه میزان عمرش طولانی تر خواهد شد.

همچنین در این که عمر طبیعی بشر چه مقدار است؟اطبای معروف جهان هنوز نتوانسته اند نظری قاطع ارائه کنند و پس از آزمایش های بسیار و مطالعات فراوان،به این نتیجه رسیده اند که سبب مرگ انسان نیست که هشتاد و نود سال زندگی می کند،بلکه سبب آن عوارضی است که مانع ادامه زندگی می شود.به همین دلیل بعضی از دانشمندان موفق شده اندکه با رژیم غذایی و رساندن ویتامین های لازم و سایر راه های علمی،عمر برخی حیوانات را به 900 برابر عمر طبیعی شان برسانند و این جمله یکی از اطبای معروف است که گفته است:منشأ مرگ،بیماری است نه پیری!همچنین که نقل کرده اند دکتر آلکسیس کارل،جراح و زیست شناس معروف موفق شد قسمتی از بدن حیوانی را که از بدنش جدا شده بود،بیش از حیات و زندگی معمولی آن حیوان در خارج زنده نگاه دارد که توضیح بیشتر ما را از مسیر خود منحرف می سازد،اگر خوانندگان محترم مایل به توضیح بیشتری در این باره باشند،می توانند به کتاب هایی که درباره طول عمر حضرت بقیه الله-عجّل الله فرجه الشریف-نگاشته شده مراجعه نمایند و از گفتار دانشمندان فیزیولوژی و دیگران در این باره مطلع گردند.3


1-همان،ص 290.                         2-اثبات الوصیه،ص 18.

3-ر.ک:منتخب الاثر،ص283-284؛شیعه در اسلام،ص151؛دادگستر جهان،ص213-222.

سخن چینی

سخن چینی


قرآن:

وَلا تُطِع کُلَّ خلّافٍ مَهینٍ هَمّازٍ مَشّاءٍبِنَمیمٍ.1

از هرسوگند خورنده دروغ و عیبجو و سخن چین اطاعت نکن.

حدیث:

پیامبر(ص)فرمود:شما را خبر دهم از شرترین شما،عرض کردند بفرمائید.فرمود:بدترین شما آن کسانی هستند که در بین مردم سخن چینی می کنند اشخاصی که بین دوستان جدائی می اندازند و پیوسته درصددند برای اشخاص پاک عیب بتراشند.2

شعر:

ترا از آن  دو  رویان  اطاعــت  مباد               دائــم  نمایند  سوگند   یاد

که  همواره  هسـتند بس  عیبجو               سـخــن چینند در پیــش او

هـر آنــچه کــه  دارند  انــدر  توان               بدان حد که باشند قادربرآن

ره  نکــوئی  را  نـمیــانــد   ســـد               گنـاه و  تجـاوز از آنها رسـد3

حکایت:

روباه حیوانی بسیار زیرک و حیله گر است گویند وقتی کک و پشه بر او فراوان اجتماع می کنند تکه ای از پوست حیوان مرده یا پشمی را دهان می گیرد،دست پای خود را کم کم در آب فرو می برد.حشرات همین که احساس آب می کنند حرکت نموده و به جای دیگری می نشینند رفته رفته تمام بدنش را داخل آب می نماید تا حشرات بر روی آن پوست و سرش جمع شوند کم کم سرخود را نیز در آب فرو می برد،وقتی احساس کرد تما حشرات بر روی پوست اجتماع کرده اند پوست را بر روی آب رها کرده سر از جای دیگر بر می آرود بدین وسیله خود را از شر آنها نجات می دهد.می گویند هرگاه خیلی گرسنه می شود در میان بیابان خود را بر روی ......

ادامه متن را در ادامه مطلب خوانید

ادامه نوشته

ادریس علیه السلام

ادریس علیه السلام


ادریس به چهار واسطه به شیث می رسد.از ابن اسحاق نقل شده که ادریس 308 سال از عمر آدم ابوالبشر را درک کرد و ابن اثیر گفته که 386 سال از عمر ادریس گذشته بود که حضرت آدم از دنیا رفت.

نام عبری آن حضرت خنوخ و ترجمه عربی اش اخنوخ است.در بعضی نقل هاست که حکمای یونان نام آن حضرت را «هرمس الهرسه»یا هرمس حکیم گذارده اند،هرمس لفظ عربی است و ترجمه یونانی آن ارمیس به معنای عطارد است.برخی گفته اند که نام یونانی او طرمیس بوده است.

محل ولایت او را برخی سرزمین بابل و برخی شهر منف که پایتخت مصر قدیم بوده ذکر کرده اند.

منصب نبوت پس از آدم ابوالبشر و فرزندش شیث به آن حضرت رسیده و ویژگی های نبوت،اسم اعظم و مقام وصایت نصیب وی گردید.

جهت نام گذاری آن حضرت به ادریس نیز در روایات،کثرت اشتغال وی به درس و کتاب ذکر شده است.طبق روایات و تواریخ،ادریس نخستین کسی است که خط نوشت،جامه بدوخت و علم خیاطی را تعلیم داد،زیرا قبل از وی مردم با پوست حیوانات خود را می پوشاندند.همچنین آن حضرت را آموزگار و معلم بسیاری از علوم مانند نجوم،حساب،هندسه،هیئت و...دانسته اند.1عبدالوهاب نجار در قصص الانبیاء خود می گوید:ادریس به مصر آمد و در آنجا سکونت گزید و به دعوت مردم به اطاعت از حق و امر به معروف و نهی از منکر مشغول گردید.مردم آن زمان به هفتاد و دو زبان سخن می گفتند و خدای تعالی همه آن زبان ها را به وی تعلیم فرمود.ادریس سیاست،آداب و تمدن و قوانین مملکتی و هم چنین طرز اداره شهرها و بنای آن ها را به مردم آموخت و بر اثر تعلیمات آن حضرت 188 شهر در روی کرده زمین بنا گردید که کوچترین آن ها«رها»2بوده است.3


1-مجمع البیان،ج6،ص 519؛راوندی،قصص الانبیاء،ص78-79.

2-رها یا أورفا نام شهری در ترکیه است که سابقه تاریخی آن به قرن ها قبل از میلاد می رسد.

3-نجّار،قصص الانبیاء،ص26.

دوستان عزیز نظر یادتون نره.

شرعیت و آیین ادریس علیه السلام

شرعیت و آیین ادریس علیه السلام

ادریس مردم را به دین خدا،توحید و عبادت پروردگار متعال دعوت می کرد و به آن ها می گفت:«عمل صالح در این دنیا،موجب آزادی از عذاب آخرت می گردد».ادریس مردم را به زهد در دنیا و عدالت ترغیب می فرمود و آن ها را طبق برنامه خاصی مأمور به خواندن نماز کرد.هم چنین روزهای میعنی در ماه را برای روزه گرفتن مقرّر کرد و دستور جهاد با دشمنان دین را به آن ها داد.زکات مال را برای کمک به ضعیفان و دستور تطهیر از جنابت و پرهیز از سگ و خوک را بر آن ها واجب و مشروبات مست کننده را نیز برآن ها حرام فرمود.هم چنین عیدهایی برای مردم مقرّر کرد که در آن روزها قربانی کنند.ادریس مردم را به آمدن پیغمبران بعد از خود بشارت داد و اوصاف پیغمبر اسلام را نیز برای آن ها بیان فرمود و مردم را بر سه طبقه کاهنان،سلاطین و رعایا تقسیم کرد.

سایر احوال ادریس

سایر احوال ادریس

چنانکه از تاریخ بر می آید،ادریس از پیغمبران بزرگواری است که خداوند مقام های ظاهری و معنوی را برای او گِرد آورد و گذشته از مقام نبوت و رسالتی که از جانب پروردگار متعال داشت،در صورت ظاهر نیز به دقرت و عظمت رسید و مردم آن زمان مطیع و فرمان بردار و با دیده احترام به وی می نگریستند.

در روایات شیعه نام پادشاهی جبّار و ستم گر نیز یاد شده که در زمان ادریس می زیسته و به ظلم و ستم زمین زراعتی و دارایی مردم را می گرفته است.هم چنین زنی زیبا داشته که در کارها با او مشورت نموده و به دستور او رفتار می کرده است.آن ها بر اثر طغیان و ستم،نفرین ادریس گرفتار شده و به همراه پیروانشان نابود شدند.و مردم نیز سال ها به قحطی و خشک سالی دچار شدند که برای اطلاع بیشتر می توانید به کتاب اکمال الدین صدوق رحمة الله-که خوشبختانه ترجمه نیز شده است-مراجعه کنید.1

در حدیثی که راوندی رحمة الله به سندش از وهب بن منبه نقل کرده آمده است:ادریس مردی بلند بالا و فراخ سینه با صدایی آهسته و گفتاری آرام بود و هنگام راه رفتن،گام ها را کوتاه بر می داشت...تا آن جا که می گوید:وی نخستین کسی بود که جامه دوخت و هرگاه سوزن می زد خدای را تسبیح می گفت و به یگانگی و بزرگی او را یاد می کرد،و در هر روز برابر با اعمال تمامی مردم آن زمان تنها وی عمل نیک به آسمان بالا می رفت.در زمان آن حضرت،فرشتگان به میان مردم می آمدند.با مردم دست می دادند و بر آن ها سلام می کردند.سخن می گفتند و نشست و برخاست و مجالست داشتند و این بدان سبب بود که مردم آن زمان مردمانی صالح و شایسته بودند.این جریان تا زمان حضرت نوح نیز ادامه داشت و پس از آن منقطع گردید.2

هم چنین راوندی در حدیثی از امام صادق(ع)نقل کرده که آن حضرت در باب فضیلت مسجد سهله فرمود:«هرگاه به کوفه رفتی به مسجد سهله برو و در آن جا نماز بگزار و حاجت های خود را از خدا بخواه،زیرا مسجد سهله خانه ادریس پیغمبر بوده که در آن خیاطی می کرد و نماز می گزارد».3


1-صدوق،اکمال الدین،ص71ـ78.                          2-راوندی،همان،ص78.

3-همان،ص79.

نام ادریس در قرآن و صعود وی به آسمان


نام ادریس در قرآن و صعود وی به آسمان


در دو جای قرآن کریم نام ادریس ذکر شده است.یکی در سوره مریم و دیگری در سورهانبیاء فقط نام آن حضرت برده شده،ولی در سوره مریم خدای تعالی اوصافی نیز برای آن حضرت بیان فرموده است:

{وَاَذکُرْ فِی اَلکِتابِ إدْرِیسَ إِنَّهُ کانَ صِدَّیقاً نَبِیّاً وَرَفَعْناهُ مَکاناً عَلِیّاً}

در این کتاب ادریس را یاد کن که او پیغمبری راستی پیشه بود،و ما او را به جایگاهی بلند،بالا بردیم.

در معنای اینکه فرمود:«وَرَفعناهُ مَکاناً عَلِیّاً»میان مفسران اختلاف است:دسته ای معتقدند یعنی قدر او را بالا بردیم و به او مقام والا عطا کردیم.جمعی دیگر گفته اند که یعنی او را به آسمان بردیم و در عالم بالا جای دادیم.هم چنین در علّت و کیفیّت صعود آن حضرت به آسمان نیز اختلاف نظر است:در پاره ای از روایات آمده که خداوند به یکی از فرشتگان خود خشم گرفت و بال و پرش را قطع کرد.بعد او را در جزیره ای انداخت و سال ها آنجا بود تا هنگامی که خداوند ادریس را مبعوث فرمود.فرشته مزبور نزد آن حضرت آمد و از وی خواست به درگاه خداوند دعا کند تا خداوند از وی بگذرد و بال و پرش را به او بازگرداند.ادریس هم دعا کرد و خدا از وی در گذشت و بال و پرش را به وی باز داد.فرشته مزبوربه آن حضرت عرض کرد:آیا حاجتی داری؟ادریس گفت:آری می خواهم مرا به آسمان ببری تا ملک الموت را دیدار کنم،زیرا با یاد او وی زندگی بر من گوارا نیست.فرشته مزبور،ادریس را به آسمان چهارم آورد و در آنجا ملک الموت را دید که نشسته است و سر خود را از روی تعجب حرکت می دهد.ادری پیش آمد.به ملک الموت سلام کرد و پرسید:چرا سرت را تکان می دهی؟جواب داد که پروردگار به من فرمان داد تا جان تو را میان آسمان چهارم و پنجم گرفته و او را قبض روح کنم.من در فکر بودم که چگونه با این همه فاصله بسیاری که میان آسمان چهارم با سوم و سوم  با دوم و دوم با اول و هم چنین میان آسمان اول با زمین است،من مأمور شده ام که در آسمان چهارم جان تو را بگیرم تا اکنون که تو را دیدار کردم.سپس جانش را در همان جا بگرفت.2

 در روایات طبری و فرید وجدی و دیگران،موضوع غضب و خشم پروردگار-که مورد ایراد بعضی واقع گردیده-ذکر نشده و مابقی آن با مختصر اختلافی به همین نحو از کعب الاخبار نقل شده است.

در حدیثی که راوندی در قصص الانبیاء از ابن عباس نقل کرده،ملک الموت از خدای تعالی اجازه گرفت که برای زیارت ادریس به زمین بیاید و او را دیدار کند.خداوند به وی اجازه داد و نزد ادریس آمد و مدتی با وی مأنوس شد تا اینکه ادریس او را شناخت و از وی خواست که او را به آسمان برد.ملک الموت از خداوند اجازه گرفت و ادریس را به آسمان برد و پس از اینکه جهنم و بهشت را به وی نشان داد،ادریس وارد بهشت شد و دیگر از آنجا بیرون نیامد.3


1-مریم(19)آیات 56و57.

2-مجمع البیان،ج6،ص519؛بحارالانوار،ج11،ص277.

3-راوندی،همان،ص77.

عمر ادریس علیه السلام

عمر ادریس علیه السلام
درباره عمر ادریس نیز اختلاف است.برخی مانند یعقوبی عمر آن حضرت را سیصد سال نوشته اند.ابن اثیر در کامل گفته است که خداوند ادریس را پس از آنکه 365 سال از عمرش گذشت،به آسمان برد.مسعودی در اثبات الوصیه گوید:روزی که آن حضرت را به آسمان بردند از عمر وی 360 و یا 350 سال گذشته بود.1

1-تاریخ یعقوبی،ج1،ص14؛اثبات الوصیه،ص14.

صحف ادریس

صحف ادریس

مسعودی و دیگران گفته اند که خداوند سی صحیفه بر ادریس نازل کرد و در خبری هم که ابوذر از رسول خدا(ص)روایت کرده،صحف ادریس را سی صحیفه بیان فرموده است.1

مرحوم مجلسی در آخر کتاب دعای بحارالانوار،بیست و نه آن را از ابن مَتوَیْه نقل کرده است.ابن مَتُّوَیْه در آغاز آن می گوید که من این صحف را پس از زحمات بسیار به عربی ترجمه کردم.هریک از آن ها دارای نام جداگانه ای است ؛مانند:صحیفه حمد،صحیفه خلق،صحیفه رزق،صحیفه معرفت و ... که چون بسیار طولانی بود از نقل و نرجمه آن خودداری شد،اگرچه مشتمل بر مواعظ و نصایح بسیاری است و مطالعه کتاب مزبور2بر اهل علم و دانش لازم است.سید بن طاووس و دیگران نیز قسمت های پراکنده ای از آن ها نقل کرده اند که برای اطلاع بیشتر نیز می توانید به جلد 11 بحارالانوار چاپ جدید مراجعه کنید.3هم چنین عبدالوهاب نجّار در قصص النبیاء کلمات حمکت آمیز و مواظعی از آن حضرت نقل کرده که از آن جمله است:

1-احدی نمی تواند شکر نعمت های خدا را مانند اکرام و نعمت بخشی به خلق وی به جای آرد؛

2-خوبی دنیا موجب حسرت و بدی آن موجب پشیمانی است؛

3-از کسب های پست بپرهیزید؛

4-زندگی و حیات جان به حکمت و فرزانگی است؛

5-کسی که قناعت نداشته و از حدّکفاف بگذرد،هیچ چیز او را بی نیاز و سیر نخواهد کرد.4

 


1-اثبات الوصیه،ص12.                2-بحارالانوار،ج95،ص453ـ472.

3-همان،ج11،ص282.                 4-قصص الانبیاء،ص28.

بزرگترین وظیفه پیامبر

بزرگترین وظیفه پیامبر


مَعاشِرَالنّاس،ما قَصَّرْتُ فی تَبْلیغِ ماأَنْزّلّ اللّٰه تَعالی إلَی...إنَّ جَبْرئیلَ هَبَطَ إلَی مِرارأً ثَلاثاَ یَأمُرُنی عَنِ السّظلامِ رَبّی-وَ هُوالسَّلامُ-أنْ أقُمَ فی هِذَا الْمشْهدِ فَأَعْلِمُ کُلَّ أبْیَضَ وَأَسْوَدَ:أَنَّ عَلِی بْنَ أّبی طالِبٍ أّخی وَ وَصِیّی وُ خُلیفَتی(عَلی أّمَّتی)وَالْاِمامُ مِنْ بَعْدی

ای مردم!آنچه برمن فرود آمده،در تبلیغ آن کوتاهی نکرده ام.همانا جبرئیل سه مرتبه بر من فرود آمد از سوی سلام،پروردگارم-که تنها او سلام است-فرمانی آورد که در این مکان به پا خیزم و به هر سفید و سیاهی اعلام کنم که علی بن ابی طالب برادر،وصی و جانشین من در میان اّمت و امام پس از من خواهد بود.

پیامبر صادق(ص)

.«ما یَنطقُ دعَنِ الهَوَی؛پیامبر کسی است که هرگز سخنی از روی هوا و هوس نمی گوید».1

.«وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَینَا بَعْضَ الاْقَاویل*لاَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ثُمَّ لَقَطَعنَا مِنهُ الوَتِینَ؛اگر پیامبر(ص)چیزی بر ما می بست{و نکته ای می افزدود}او را با قدرت تمام اخذ می کردیم،سپس رگ گردن او را قطع می کردیم».2

.«مَاآتَاکُمُ الرَّسَولُ فَخُذُوهُ،وَ مَا نَهَاکُم عَنهُ فانتَهُوا؛آنچه پیامبر برایتان آورده برگیرید و از آنچه نهی کرده،باز ایستید».3

اینها آیاتی بود که پیش از این مردم با آن آشنا شده و بر درستی رفتار و گفتار پیامبر یقین داشتند و اینک گویی بار دیگر پیامبر(ص)با یادآوری آن درصدد بیان پیامی بس مهم است که به فرمان الهی باید به گوش شما آنان برساند.پیامی از ناحیه پروردگار که از چنان درجه اهمیت و اعتباری برخوردار است که رمز موفقیت و ضامن انجام رسالت و نماد ثمر بخش بودن زحمات چندین ساله پیامبر است.زحماتی که پس از گذشت ده سال پر مشقت،اینک شاهد به برا نشستن معارف اسلام و استحکام روز افزون پایه های معرفتی مردم و آراسته شدن بیشتر مردم گلستان فضایل محمدی و تخلّق به آداب و احکام الهی بود.اما همه اینها بی اثر می گشت اگر آخرین و مهم ترین وظیفه تحقق نمی یافت.

یادآوری و یادسپاری

وظیفه خطیر پیامبر(ص)،بیان تداوم راه نبوی از طریق ولایت علوی است که به منزله اکمال دین و باعث سعادت بشریت خواهد شد.گویی به همگان تذکر می دهد که ایمان و عبادت بدون ولایت و پذیرش پیشوای معصوم،کافی نیست و دیندار واقعی کسی است که دین را به تمامه وبا تمام جزئیات و کلیات آن بپذیرید و از اعمال سلیقه شخصی،انتخاب گزاره ای و تکه تکه کردن دین خودداری نموده،آنچه پیامبر برای آنان آورده بپذیرند و گردن نهند تا به سعادت و کمال دنیا و آخرت دست یابند.


1-سوره نجم،آیه سوم

2-سوره الحاقه،آیات 44 تا 46

3-سوره حشر،آیه 7

نماد باورها

نماد باورها


اَلْحَمْدُللّٰه الَّذی عَلا فی تَوَحُّده وَ دَنا فی تَفَرُّدِهِ وَجَلَّ فی سُلْطانِهِ وَعَظُمَ فی اَرْکانِهِ...وَأَشْهَدُ أَنَّهُ اللّٰه ألَّذی مَلأ الدَّهْرَ قُدْسُهُ،وَالَّذی یَغْشَی الْأبَدَ نُورُهُ،وُالَّذی یُنْفِذُ أَمْرَهُ بِلامُشاوَرَةِ مَشیرٍ...؛

ستایش خدای را سزاست که در یگانگی اش بلند مرتبه و در تنهایی اش به آفریدگان نزدیک است؛سلطنتش پرجلال و در ارکان «فرینش اش بزرگ است...گواهی می دهم که او«اللّٰه»است.همو که تنزّهش سراسر روزگاران را فراگیر و نورش ابدیت را شامل است.بی مشاور،فرمانش را اجرا،بی شریک تقدیرش را امضا و بی یاور سامان دهی فرماید...

نماینده درون

شیوه و سبک سخن گفتن هر شخصی،نشان دهنده باورها و اعتقادات درونی اوست که بر زبان جاری و در قالب گفتار به مخاطبان عرضه می گردد.میان همه مردم جهان نیز رسم است که کارهای مهم و پر ارزش را به نام بزرگی از بزگان آغاز می کنند و نخستین کلنگ هر مؤسسه ارزنده ای را به نام کسی که مورد علاقه آنها است بر زمین می زنند،یعنی آن کار را با آن شخصیت مورد نظر ارتباط داده،با این رفتار،ارادت درونی خویش را نمایان می سازند.یک فرد مسلمان و با ایمان نیز از شیوه رفتار و گفتارش می توان به باورها و افکار درونی او پی برد؛زیرا شناخت باطن و درون افراد ناممکن است و به عنوان مثال،در یک کشور اروپایی امکان تشخیص مسلمان از غیر مسلمان چگونه ممکن است؟یا در یک کشور اسلامی،اگر پایبندی به آداب اسلامی کم رنگ باشد،تشخیص افراد بسیار سخت و چه بسا ناممکن است.بنابراین راه چاره و روش تشخیص را باید بر اساس رفتار و جلوه های ظاهری افراد بنا نهاد و بر همان اساس حکم کرد.به همین جهت است که خداوند به افراد با ایمان سفارش می نماید که کارهای خود را رنگ و بوی الهی دهید1و حتی آغاز رسالت پیامبر خویش را با ذکر خدا قرین می سازد و می فرماید:

إقرَأبِاسمِ رَبَّکَ...با نام پروردگارت بخوان و آغاز کن.

یادآوری و یادسپاری

راه شناخت یک فرد مسلمان و دستیابی به میزان و رتبه اتصال او به منبع ایمانی و اسلامی،استفاده از ادبیات و واژگان دینی و نماد های اسلامی و پایبندی به اصول دینی و رعایت هنجارهای رفتاری و گفتاری مدنظر اسلام است که هرقدر این ادبیات کامل تر و دقیق تر باشد،نشان دهنده افق ولای فکر دینی و ایمان راسخ اوست.

سراسر خطبه پیامبر(ص)نیز آغاز تا انجام آن،رنگ و بوی توحیدی و الهی دارد و حضرت رسول(ص)پیوسته رفتار و گفتار خویش را نشأت گرفته از خواست خدا و به فرمان الهی می داند و تأکید می کند که اگر سخنی بر زبان می آورد یا مطلبی را مطرح می کند،تنها و تنها به خواست خداوندی است که وجود همه وابسته به اوست و تا او نخواهد کاری انجام نخواهد پذیرفت!

آن حضرت ضمن بیان شاخصه های ایمان،به توصیف صفات الهی و نشانه های توحیدی می پردازد تا در پرتو آن قلبها متوجه خداشده،رنگ و بوی الهی و فطرت نخستین آنان راب رای شنیدن حقیقتی بس بزرگ که جز دلهای آماده و فکرهای پاک تاب شنیدن و تحمل آن را ندارد،مهیا سازد.


1-صبغة اللّٰه و من احسن اللّه صبغة؛رنگ الهی(رنگ توحیدی بگیرید)و چه رنگی از رنگ الهی خوش تر است؟(بقره/138).

هفت درب جهنم


هفت درب جهنم

قرآن:

وَاِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوعِدُهُم اَجمَعینَ لَها سَبعَهُ اَبوابٍ لِکُلَّ بابٍ مِنهُم جُزءُ مَقسوُمُ.1

همانا که دوزخ وعده گاه همهی آنان{مجرمان}است،هفت در دارد و برای هریک از درها،گروه معینی از مجرمان تقسیم شده که از همان در به دوزخ پرتاب می شوند.

شعر:

طمع وحرص وبخل وشهوت وخشم                 حسد و کبر و حِقد بد پیوند

هفــت  در  دوزخند  در  تـــن  تــو                 ساخته  نفسشان در و دربند

هین که دردست توست قفل امروز                  در هر هفت محکم اندر بند2

حدیث:

پیامبر(ص)میفرماید:آتش دوزخ هزار سال شعله و ربوده به طوری که سرخ شده،و هزار سال دیگر شعله ور بوده،به طوری که سفید شده،و هزار سال دیگر شعله ور بوده،به طوری که سیاه شد،و آن آتش سیاه و ظلمانی،آمیخته به غضب الهی است،زبانه هایش فرو نمی نشیند،وشعله هایش به خاموشی نمی گراید،هرگاه مقدار اندکی از آن آتش به دنیا بیفتد،بین مشرق و مغرب را شعله ور سازد.دوزخ دارای هفت طبقه است:طبقه نخستین،جایگاه منافقان است،طبقه دوم از آن مجوسیان است،طبقه سوم، از آن نصاری است،طبقه چهارم جایگاه یهود،طبقه پنجم سقر است،طبقه ششم سعیر است،در این هنگام پیامبر گرامی(ص)دگرگون شد و آنچنان گریست که اشک هایش از محاسنش جاری گشت.آنگاه فرمود:

اما طبقه هفتم که آسنانترین آن طبقات است جایگاه دهندگان گناه کبیره از امت من است.3

حکایت:

در کتاب(کفایه الموحدین)حدیث شریفی در شرح آیه ی شریفه ای آورده شده است،آن آیه این است:«دوزخ،وعده گاه ایشان است که دارای هفت در است و برای هریک از درها،گروه معینی از مجرمان تقسیم شده است.»

حدیث شریف می فرماید:«در نزد هر دری .....

ادامه متن را در ادامه مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

فرزندان آدم علیه السلام

 فرزندان آدم علیه السلام

خدای تعالی پس از خلقت آدم،حوا را نیز آفرید تا ضمن اینکه آدم را از تنهایی می رهاند،وسیله ای طبیعی برای ازدیاد نسل او در زمین فراهم سازد.آن دو به فرمان خدای سبحان باهم ازدواج کرده و دارای فرزند شدند.در تواریخ و احادیث،تعداد فرزندانی که آدم از حوا پیدا کرد مختلف نقل شده است.برخی آن ها را چهل فرزند و پاره ای از روایات صدنفر و برخی بیش از صدها فرزند ذکر کرده اند که از آن جمله در پسران نام های:هابیل،قابیل1و شیث(یا هبة الله)و در دختران نام های:عناق،اقلیما،اوزا و... ذکر شده است.2

اختلاف دیگری که در این جا به چشم می خورد،درباره کیفیت ازدواج فرزندان آدم و چگونگی ازدیاد نسل او در زمین است.

بیشتر تاریخ نویسان و راویان اهل سنت گفته اند:حوا در دو نوبت چهار فرزند زایید.نخست قابیل و خواهرش اقلیما و سپس هابیل و خواهرش لوزا به دنیا آمدند-یا بالعکس-و پس از آن که به حد رشد و بلوغ رسیدند،خداوند سبحان امر فرمود(یا خود آدم به این فکر افتاد)که هر یک از دختران را به عقد برادر دیگری در آورد؛یعنی اقلیما را به عقد هابیل در آورد و لوزا را به ازدواج قابیل.به دنبال این مطلب گفته اند:چون دختری که سهم هابیل شده بود زیباتر از همسر قابیل بود،قابیل به این تقسیم و ازدواج راضی نشد و زبان به اعتراض گشود.سرانجام قرار شد هر کدام جداگانه قربانی ای به درگاه خدا ببرند و قربانی هر کدام که قبول شد،آن دختر زیبا سهم او شود.3

ولی در روایات شیعه عموماً این مطلب را نادرست خوانده و گفته اند:خداوند برای همسری هابیل حوریه ای فرستاد و برای قابیل همسری از جنیان انتخاب کرد و نسل آدم از آن دو پدید آمد.علاوه بر این در چند حدیث همسر شیث را نیز حوریه ای از حویه های بهشت ذکر کرده اند.4در برخی از روایات نیز آمده که همسر هابیل یا شیث از همان زیادی گل آدم و حوا خلق شد،و موضوع اختلاف قابیل و هابیل را-که منجبر به قتل هابیل گردید-موضوع وصیت و جانشینی آدم دانسته اند.

و اجمال آنچه از ائمه بزرگوار ما در این باره رسیده این است که ازدواج برادر و خواهر در همه ادیان حرام بوده و آدم ابوالبشر نیز چنین کاری نکرده و همان خدایی که خود آدم و حوّا را از گل آفرید،این قدرت را داشت که افراد دیگری را نیز برای همسری پسران آدم خلق کند یا از عالم دیگری بفرستد.

از جمله حدیث های کاملی که در این باره داریم،حدیثی است که عیاشی در تفسیر خود از سلیمان بن خالد روایت کرده که گوید:«به امام صادق(ع)عرض کردم:قربانت گردم مردم می گویند که حضرت آدم دختر خود را به پسرش تزویج کرد؟حضرت صادق(ع)فرمود:مردم چنین می گویند،اما ای سلیمان!آیا ندانسته ای که پیغمبر فرمود:اگر من می دانستم آدم دختر خود را به پسرش تزویج کرده بود،من هم(دخترم)زینب را به پسرم(قاسم)می دادم و از آیین آدم پیروی کردم».

سلیمان گوید:گفتم قربانت گردم!مردم می گویند سبب اینکه قابیل هابیل را کشت،آن بود که به خواهرش رشک برد.فرمود:«ای شلیمان چگونه این حرف را می زنی.آیا شرم نداری که چنین سخنی را درباره پیغمبر خدا آدم می گویی»؟

عرض کردم:پس علت قتل هابیل به دست قابیل چه بود؟حضرت فرمود:«درباره وصیّت بود.» آن گاه ادامه داده فرمود:«ای سلیمان!خدای تبارک و تعالی به آدم وحی فرمود که وصیّت و اسم اعظم را به هابیل بسپارد با اینکه قابیل از او بزرگتر بود.قابیل که از موضوع مطلع شد،غضبناک گشت و گفت:«من من سزاوارتر به وصیّت بودم و از این رو آدم بر طبق فرمان اللهی به آن دو دستور داد تا قربانی کنند،و چون به درگاه خداوند قربانی بردند،قربانی هابیل قبول شد،ولی از قابیل پذیرفته نگشت. همین ماجرا سبب شد که قابیل بر وی رشک برد و او را به قتل رساند».

عرض کردم:قربانت گردم!نسل فرزندان آدم از کجا پیدا شد؟آیا به جز حوّا زنی و به جز آدم مردی بود؟حضرت فرمود:«ای سلیمان!خدای تبارک و تعالی از حوّا قابیل را به آدم داد و پس از وی هابیل به دنیا آمد.هنگامی که قابیل به حدّ بلوغ و رشد رسید،زنی از جنیان برای او فرستاد و به حضرت آدم وحی کرد تا او را به ازدواج قبیل در آورد.آدم نیز این کار را کرد و قابیل هم راضی و قانع بود تا اینکه نوبت ازدواج هابیل شد و خدا برای او حوریه ای فرستاد و به آدم وحی فرمود که او را به ازدواج هابیل در آورد.حضرت آدم اینکار را کرد و هنگامی که قابیل بردارش هابیل را کشت،آن حوریه حامله بود و پس از گذشتن دوران حمل،پسری زایید و آدم نامش را هبة الله گذارد و به حضرت آدم وحی شد که وصیت و اسم اعظم را به او بسپارد.

حوّا نیز فرزند دیگری زایید و حضرت آدم نامش را شیث گذارد.وقتی او به حد رشد و بلوغ رسید،خداوند حوریّه دیگری فرستاد و به آدم وحی کرد او را به همسری شیث در آورد.آدم نیز اینکار را کرد و شیث از آن حوریه دختری پیدا کرد و نامش را حورة گذارد.وقتی آن دختر بزرگ شد،او را به ازدواج هبة الله در آورد و نسل آدم از آن دو به وجود آمد.در این وقت هبة الله از دنیا رفت و خداوند به آدم وحی کرد که وصیت و اسم اعظم را به شیث بسپارد و حضرت آدم نیز این کار را کرد.»5

ولی مطابق روایات دیگری که شاید پس از این ذکر شود،هبة الله لقب شیث یا معنای عربی شیث است،والله أعلم.


1-در تورات و برخی کتاب های دیگر(قاین)یا(قائین)به جای(قابیل)نقل شده است.

2-تاریخ طبری،ج1،ص98؛ابن کثیر،قصص الانبیاء،جض،ص92؛بحارالانوار،ج11،ص225 به بعد

3-ابن کثیر،قصص الانبیاء،ج1،ص85و86؛کامل ابن اثیر،ج1،ص41ـ43

4-علل الشرائع،ص17و18؛بحارالانوار،ج11ٌ223 به بعد

5-تفسیر عیاشی،ج1،ص312


دوستان عزیز نظر یادتون نره

شیث علیه السلام

شیث علیه السلام


آدم علیه السلام  پس از حدود هزار سال از جهان برفت و شیث را وصّی خود گردانید.قابیل که از این موضوع مطلع شد،نزد شیث آمده.او را تهدید کرد و گفت:سبب این که من برادرت هابیل را کشتم،همین بود که او مقام وصایت پدر را داشت و برای آنکه فرزندان او بچه های من در آینده فخرفروشی نکنن،من او را کشتم.اکنون تو نیز اگر جایی اظهار کنی که مقام وصایت پدر به تو رسیده،تورا نیز خواهم کشت.

و همانگونه که ابن اثیر و طبری نقل کرده اند و در احادیث نیز آمده،خود آدم نیز به شیث سفارش کرد که علم خود و مقام وصایت را که پدر بدو داده و درصدد قتل او برآید.

به همین دلیل شیث پیوسته در حال ترس و تقیّه به سر می برد.1چنانکه گفتنه اند:شیث پس از 912 سال از دنیا رفت و خدای تعالی پنجاه صحیفه بدو داده بود که با آن ها مردم زمان خود را که همگی از نوه ها و نواده های آدم بودند،به خدای یگانه دعوت کند.مسعودی گفته است که بیست نه صحیفه بر شیث نازل شد که در آن ها تهلیل و تسبیح بود.

اوصیای پس از وی تا ادریس

پس از شیث،فرزندش اَنوش-که او را ریسان نیز نامیده اند-وصی او گردید.بعد از وی پسرش قینان و پس از او مهلائیل یا حیلت و بعد فرزندش یارد-که بعضی یرد نیز ذکر کرده اند-یا غنمیشا به این مقام رسیده اند و یارد پدر ادریس پیغمبر است.

عمر هر یک از ایشان را به اختلاف بین هشتصد تا هزار سال نوشته اند.چنان چه عمر انوش را 905 یا 965 سال،و عمر قینان را 840یا920 سال و مهلائیل را 865 یا 926 سال و عمر یارد را 962 سال ذکر کرده اند.2در نام های آن ها نیز اختلاف است که ما معروفترین آن ها را انتخاب کردیم.


1-تاریخ طبری،ج1،ص107؛کامل ابن اثیر،ج1،ص47

2-تاریخ طبری،ج1،ص110 و111


دوستان عزیز نظر یادتون نره

 


سبب قتل هابیل

سبب قتل هابیل


از حدیث ها هم معلوم شد که مطابق روایات اهل بیت،علّت قتل هابیل همان مسئله جانشینی حضرت آدم بود.زیرا وقتی قابیل دید که حضرت آدم برادرش هابیل را به این مقام برگزیده،به وی حسادت برد تا آنجا که درصدد قتل او برآمد؛نه آنکه(طبق نظر اهل سنت)به خاطر همسر هابیل،به وی رشک برد و او را به قتل رسانید.

در حدیثی که مجلسی(رحمة الله)در بحار از معاویة بن عمّار از امام صادق(ع)روایت کرده،آن حضرت داستان را اینگونه بیان فرمود:«خداوند به آدم وحی کرد:اسم اعظم من میراث نبوت و اسمایی را که به تو تعلیم کرده ام و هر آنچه مردم بدان احتیاج دارند همه را به هابیل بسپار.آدم نیز چنین کرد.و چون قابیل مطلع شد خشمناک گشته،نزد آدم آمد و گفت:پدر جان مگر من از وی بزرگتر و بدین منصب شایسه تر نیستم؟آدم فرمود:ای فرزند!اینکار به دست خداست و او هرکه را بخواهد به این منصب می رساند و خداوند او را مخصوص این منصب قرار داد اگر چه تو از وی بزرگتر هستی.اگر می خواهید صدق گفتار مرا بدانید هرکدام یک قربانی به درگاه خداوند ببرید و قربانی هریک قبول شد،او شایسته تر از آن دیگری است.

نشانه پذیرفته شدن(قبول قربانی)در آن وقت،آن بود که آتشی می آمد و قربانی را می خورد.

قابیل و هابیل-چنانکه که خداوند در قرآن بیان فرموده-به درگاه خدا قربانی آورده اند،به این ترتیب که-بر طبق برخی روایات-چون قابیل دارای زراعت بود،برای قربانی خویش مقداری از گندم های بی ارزش و نامرغوب خود را جدا کرد و به درگاه خداوند برد،ولی هابیل که گوسفنددار بود،یکی از بهترین قوچ ها و گوشفندان چاق وفربه خود را جدا کرد و برای قربانی برد. در این هنگام آتش بیامد و قربانی هابیل را خورد و قربانی قابیل را فرا نگرفت.

شیطان نزد قابیل آمد و به وی گفت:«این پیش آمد در حال حاضر برای تو اهمیت ندارد،چون تو هابیل برادر هستید،اما بعد ها که از شما دو نفر فرزندان و نسلی به وجود آید،فرزندان هابیل به فرزندان تو فخر فروشی کرده و به آن ها خواهند گفت که ما فرزندان کسی هستیم که قربانیش قبول شد.ولی قربانی پدر شما قبول نشد. اگر تو هابیل را بکشی،پدرت ناچار خواهد شد تا منصب او را به تو واگذار کنذ.بدین ترتیب قابیل را وادار کرد تا برادرش هابیل را به قتل برساند».1

خدای سبحان در قرآن کریم ماجرا را چنین بیان فرموده است:«و خبر دو فرزند آدم را بر ایشان بخوان،آن دم که قربانی بردند و از یکی از آن دو پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد.او(به آن دیگری که قربانیش قبول شده بود)گفت که تورا خواهم کشت!و آن دیگری در جواب گفت:«این مربوط به من نبود،بلکه قبولی قربانی به دست خداست و او هم از پرهیزگاران می پذیرد».

و به دنبال آن ادامه داد:«اگر تو هم دست به سوی من دراز کنی مرا به قتل برسانی،من برای کشتن دست به سوی تو دراز نمیکنم که من از پروردگار جهانیان می ترسم».

«من می خواهم تا خود دچار گناه نگردم و گناه کشتن من و مخالفت تو هر دو به خودت بازگردد و از دوزخیان گردی و البته کیفر ستم کاران همین است».2

قابیل تصمیم به کشتن برادر گرفت و نیروی عقل و خرد،عواطف برادری،ترس از خدا و رعایت حقوق پدر و مادر،هیچ کدام نتوانست جلوی توفان خشمی را که کانونش همان صفت نکوهیده و زشت حشد بود،بگیرد.سرانجام درصدد برآمد تا هرچه زودتر تصمیم خود را عملی سازد.به همین منظور در پی فرصتی می گشت تا اینکه وقتی هابیل سرگرم کار-یا به گفته طبری-برای چرای گوسفندان خود در کوهی به خواب رفته بود،سنگی را بر سر او کوفت و بدین ترتیب او را کشت.

آری این صفت نفرت انگیز چه جنایت ها که در دنیا نکرده و چه خون های ناحقی که  نرخته و چه خانمان ها را که بر باد نداده است. حسد نه فقط موجب به هم ریختن نظام اجتماع و به خاک و خون کشیدن محسودان می گردد،بلکه خود شخصِ حسود را نیز دقیقه ای راحت و آسوده نمی گذارد و لذت زندگی را از کام او می برد و پیوسته او را در آتش حسادت می سوزاند و گوشت و استخوانش را آب می کند و اگر او را در حال خود واگذارند هم چنان زبانه کشد تا بالاخره حسود را وادار کند عملی را در خارج انجام داده و دچار کیفر آن گردد یا در همان آتش خانمان برانداز حسد بسوزد و تار و پودش بر باد رود.

خدای بزرگ به دنبال این موضوع می گوید:

«نفس (سرکشی)قابیل درباره کشتن برادرش مطیع و رام او گردید و(سرانجام)او را کشت و از زیان کاران گردید».3

 بدین ترتیب قابیل خون به ناحق را در روی زمین ریخت و چندان طولی هم نکشید که پشیمان گردید.و با اینکار خشمش فرو نشست و انتقام خود را از برادر گرفت،اما نمی دانست چگونه حسد بی جان برادر را بپوشاند و از انظار ناپدید کند.چندی آن را به دوش کشید و به این طرف و آن طرف برد،ولی فکری به خاطرش نرسید و سرانجام خسته و کوفته شد.به تدریج که ندای وجدان او را به جُرم جنایتی که کرده بود،به یاد ملامت گرفت و شروع به سرزنش او کرد.

خستگی جسمی از یک طرف و شکنجه ها وجدانی-که معمولا گریبان گیر افراد جنایت کار را می گیرد-از سوی دیگر او را تحت فشار قرار داد و به سختی از کرده خویش پشیمان شد،چنانچه خدای تعالی در دنبال این ماجرا فرمود:

{فَأَصْبَحَ مِنَ النّادِمِینَ}.

اما خدای تعالی به خاطر رعایت احترام آن بدن پاک،و تعلیم نسل آدمیان،کلاغی را معلّمش ساخت،زیرا به گفته بعضی:بر اثر آن سبک سری،قابلیّت وحی و الهام را هم نداشت و به همین دلیل بایست برای دفن جشد برادر از زاغ تعلیم می گرفت.به هر صورت خدای تعالی دو زاغ را فرستاد و آن ها در پیش روی قابیل به نزاع برخاسته و یکی،دیگری را کشت و سپس با چنگال و پاهای خود گودالی حفر کرد و لاشه آن را در آن گودال انداخته و روی آن خاک ریخت و پنهانش کرد.در اینجا بود که قابیل فریاد زد:«وای بر من که از این زاغ ناتوان ترم!»و به دنبال آن کشته برادر را دفن کرد و به سوی پدر بازگشت.حضرت آدم که دید هابیل با وی نیست،پرسید:هابیل چه شد؟وی در پاسخ گفت:مگر مرا به نگهبانی او گماشته بودی که اکنون سراغش را از من می گیری؟آدم(ع)روی سابقه عداوتی که قابیل به هابیل داشت،احساس کرد که اتفاقی افتاده و پش از جست و جو و اطلاع از قبولیِ قربانی هابیل،به یقین دانست که قابیل او را کشته.

طبق برخی از نقل ها،آدم ابوالبشر از قتل هابیل به شدت متأثر شد و چهل شبانه روز در مرگ او گریست تا خداوند بر او وحی کرد که من جای هابیل،پسر دیگری به تو خواهم داد.پس از آن حوّا حامله شد و پر پاکی و زیبایی زایید که نامش«شیث»یا«هبة الله» یعنی بخشش خدا،نامید چون او را بدو بخشیده بود  و چنان که برخی گفته اند:شیث لفظی عبری و هبة الله معنای عربی آن است.5

شیث بزرگ شد و طبق دستور خداوند،آدم او را وصی خود گردانید و اسرار نبوت را به وی سپرده،مختصات انبیا را نزد او گذارد و درباره دفن و کفت خود به او سفارش کرد و گفت:چون من از دنیا رفتم مرا غسل بده و کفن کن  و بر من نماز بگذار و بدنم را در تابوتی بنه و تو نیز هنگام مرگ آنچه به تو آموختم و نزدت گذاشتم به بهترین فرزندانت بسپار.

عمر حضرت آدم را به اختلاف روایات 930،936،1000،1020،1040 سال گفته اند.6و هنگامی که آدم از دنیا رفت،بدن او را در تابوتی گذارده و در غار کوه ابوقبیس دفن کردند تا وقتی که نوح پس از توفان بیامد و آن تابوت را با خود برداشت و در کشتی نهاده به کوفه برد و در غری(شعر نجف کنونی)به خاک سپرد.چنانکه در زیارت نامه امیرمومنان(ع)می خوانیم:

السَّلامُ علیكَ و علی ضَجیعیَك آدمَ ونُح؛

سلام برتو و برآدم و نوح که در کنار تو خفته و قبرشان در کنار قبر تو است.


 

1-بحارالانوار،ج11،ص227 و 228                        2-مائده(5)آیات 27-29

3-همان،آیه 30                                                  4-همانآیه 31

5-تفسیر قمی،ص153؛راوندی،قصص الانبیاء،ص 62

 6-تفسیر ابن کثیر،ج1،ص 98؛بحارالانوار،ج11،ص 261 به بعد


دوستان عزیز نظر یادتون نره


مرگ حوّا

مرگ حوّا

گفته اند که پس از وفات آدم،حوّا یک سال بیشتر زنده نبود و پس از پانزده روز بیماری از دنیا رفت و او را در کنار جای گاه آدم به خاک سپردندوظاهراً آنچه در بین مردم معروف شده که حوّا در جدّه مدفون است و به همین سبب نیز به جدّه موسوم گردیده،بی اساس است؛زیرا جدّه در لغت به معنای کنار دریا و نهر است و نامیدن شهر جدّه به این نام،به همین مناسبت بوده که در کنار دریا قرار دارد؛نه به دلیل آنکه مدفن حوّاست،و شاید این سخن از آنجا پیدا شد که در برخی از روایات-که طبری و دیگران نقل کرده اند-این مطلب آمده که حوّا هنگام هبوط از بهشت،در سرزمین جدّه فرود آمد،چنانکه آدم ابوالبشر در سرزمین هند و کوه سراندیب نازل شد،چنان چه پیش از این نیز ذکر شد1و الله أعلم.


1-تاریخ طبری،ج1،ص85


دوستان عزیز نظر یادتون نره

آن چه بر آدم (علیه السلام)نازل شد

 آن چه بر آدم (علیه السلام)نازل شد

بر اساس تعدادی از روایات که شیعه و سنی از رسول خدا نقل کرده اند،خداوند در مجموع 104 کتاب بر پیمبران خویش نازل نازل فرموده که ده کتاب از آن ها،تنها بر آدم(ع)نازل شده است.در روایتی که از سید بن طاووس در سعد السعود نقل شده،خدای تعالی کتابی به لغت سریانی بر حضرت آدم نازل کرد که در 21 ورق بود و آن نخستین کتاب نازل شده از سوی خداوند برکره زمین بود.1

طبری،ابن اثیر و مسعودی در کتاب های خود ذکر کرده اند که خداوند 21 صحیفه بر آدم نازل فرمود و ابوذر روایت کرده اند که رسول خدا فرمود:«آدم از کسانی بود که خداوند حکم حرمت مردار،خون و گوشت خوک را با حروف معجم در 21 ورق بر وی نازل فرمود».2در حدیثی که کلینی،صدوق،برقی و دیگران از امام باقر و صادق(ع)روایت کرده اند،آن دو بزرگوار فرمودند که خدای تعالی به حضرت آدم وحی کرد که من همه خیر را-و در حدیثی همه سخن را-در چهار جمله برای تو گرد آورده ام.یکی از آن ها مخصوص من است و دیگری خاص توست و سومی ما بین من و توست و چهارمی میان تو و مردم است.آدم از خدا خواست تا آن ها را برای او شرح دهد و خداوند فرمود:«اما آنچه مخصوص من است،آنکه مرا بپرستی و چیزی را شریک من نسازی؛آنچه خاص توست،آن است که پاداش تو را در برابر عمل و کردارت به بهترین صورتی که بدان نیازمند هستی بدهم؛آنچه میان من و توست،آن است که تو دعا کنی و من اجابت کنم،و اما آن چه میان تو و مردم است،آن است که هرچه را برای خود می پسندی برای مردم نیز بپسندی»3.

در حدیث دیگری کلینی(ع)از امام باقر یا حضرت صادق(ع)روایت کرده که فرمود:«آدم به درگاه خدا شکوه کرد و گفت:پروردگارا شیطان را بر من مسلط کردی هم چون خونی که در بدنم جریان دارد!»خداوند فرمود:«ای آدم در عوض آن مقرر می دارم که هریک از فرزندانت که قصد گناه کند(تا آن را در خارج انجام نداده)بر او نوشته نشود و چون انجام داد،آن را بنویسند و اگر کسی قصد کار نیکی کرد،ولی آن را انجام نداد،یکی حسنه برایش بنویسند و اگر انجام داد،ده حسنه برای او ثبت کنند».حضرت آدم عرض کرد:«پروردگارا بیفیزا!»خطاب شد:«هریک از آنها که گناهی انجام داد و استغفار کرد او را می آمرزم»حضرت آدم عرض کرد:«باز هم بیفزا!»خطاب شد:«توبه را بر ایشان مقرر داشتم تا وقتی که نَفَس به گلویشان برسد».یعنی تا آن هنگام هم توبه شان را می پذیرم.در این جا بود که آدم خشنود شد و عرض کرد:«مرا بس است».4


1-سعدالسعود،ص37   

2-کامل ابن اثیر،ج1،ص47؛تاریخ طبری،ج1،ص101و102


3-بحارالانوار،ج11،ص257 4-اصول کافی،ج2،ص44

دوستان عزیز نظر یادتون نره

آغاز آفرینش

آغاز آفرینش                                           


از عمر این جهان بی کران،سال ها و قرن ها ی متمادی-که تنها خدا میداند-می گذشت و جز خدای بزرگ و آفریننده آن،موجودی نبود،سپس اراده ازلی حق تعالی بر آن تعلق گرفت که موجوداتی بیاقریند و بدین منظور آسمان ها،زمین و ستارگان را آفرید و آنها را در این فضای بی کران معلق فرمود.مجهولات ما درباره این پدیده ها فراوان است:

اولین مخلوقات چه بوده یا از عمر آسمان،زمین و سایر موجودات جاندار و غیر جاندار چقدر می گذرد،زمین چیست و چگونه ایجاد شده و نخستین موجود زنده چگونه در آن پدید آمده است؟سوال هایی است که هنوز نظر قاطعی درباره هیچ کدام از آن ها ابراز نشده و شاید قرن های دیگری هم بگذرد و انسان نتواند جوابی برای آن ها بهدست آورد ،یا حتی عجز خود در این باره اقرار کند،چنان که(جان فقر)می گوید:

مسئله پیداش ماده،اصولا مسئله ای است که بیرون از قلمرو تحقیقات و تفکرات ثمربخش است،بایستی ماده و موجود پنداشت و ازآن جا روند آفرینش کائنات را تعقیب کرد.

دیگری می گوید:

مسئله پیداش حیات،یکی از جالب ترین مسائل علوم طبیعی است،اما با آنکه تحقیقات فراوانی صورت گرفته،ولی هنوز حل نشده است،چنانکه کریسی موریسن استاد سابق آکادمی علوم در نیویورک،می گوید:در اسرار پیدایش حیات،نکته ای است که  دانشمندان از درک آن عاجز مانده و به خاطر فقدان دلیل،راجع به توضیح آن سکوت اختیار کرده اند.چگونگی پیدایش حیات آن چنان مرموز و عجیب است که از فهم متعارف خارج می باشد و حتی دانشمندترین علمای علم الحیات نیر در مقابل اسرار آن متحیر مانده اند.یک داشمندان ممکن است نتواند به معجزه و خرق عادت دست داشته باشد،اما در عین حال بر اثر تجربیات خود و آزمایش دیگران به چشم می بیند که همه موجودات جهان،از یک سلول ذره بینی سرچشمه می گیرند و به تدریج رشد و نمو می کنند و به این سلول اولیه حیات،قدرت عجیبی تفویض شده است که با سرعتی وصف ناکردنی به توالد و تناسل بپردازد و تمام سطح زمین و گوشه ها و زوایای آن را با هزاران نوع و شکل موجودات زنده پر نماید.

به دنبال این تحولات و پس از آفرینش آسمان ها،زمین و سایر موجودات،خدای سبحان اراده نمود تا سرآمد مخلوقات و اشرف آنها یعنی انسان را بیافریند و او را خلیفه و جانشین خویش گرداند وزمین را جولانگاه او سازد،پس به فرشتگان خود فرمود:(من در زمین جانشینی(برای خود)قرار می دهم.)فرشتگان گفتند:(کسی را قرار می دهی که در زمین تباهی کند و خون ها بریزد،در حالی که ما تورا به پاکی می ستاییم و تقدیس می کنیم.)خداوند در پاسخ فرمود:(من چیزی میدانم که شما نمی دایند.)1


1-بقره(2)آیه 30.

علت اعتراض –یا سوال-فرشتگان

علت اعتراض –یا سوال-فرشتگان


فرشتگان به چه دلیل و با چه سابقه ای انسان را به فساد در زمین و جنگ و خون ریزی متهم کردند و اساسا آیا این کلامشان پرستش بود یا اعتراض؟در این مورد نظریات گوناگونی ابراز شده است.در روایات ائمه دین (ع)نیز علت های مختلفی برای آن ذکر شده که از مجموع آنها به دست می آید که این سخن،اعتراض به خدا و عیب جویی بر آدمیان نبوده است،زیرا فرشتگان بندگان فرمانبردار خدایند که حتی فکر گناه و نافرمانی هم به ذهنشان خطور نمی کند،بلکه منظورشان کشف حقیقت و اطلاع از حکمت این آفرینش بوده است.

البته این سوال پیش می آید که چرا برای کشف حقیقت گفتند:(می خواهی کسی را در زمین قرار دهی که فساد کند و خون ها بریزد).آنها از کجا می دانستند که:نسل انسان در زمین فساد و خون ریزی؟برای طرح این سوال نیز چند علت ذکر شده است:

1-هنگامی که خدای بزرگ به آنها خبر داد(من در زمین جانشینی قرار می دهم).فرشتگان که مطلع شدند انسان موجودی استزمینی،مادی و مرکب از غضب و شهوت،و دنیا هم دنیای برخورد و دارای جهات محدود و پر از مزاحمت است،پی بردند که ادامه حیات برای چنین موجودی و زندگی او با افراد دیگر،خواه ناخواه منجر به فساد و خونریزی خواهد شد.

2-پیش از خلقت آدم،افراد دیگری از جنیان یا آدمیان روی زمین زندگی می کدند که آنها به افساد،خونریزی و جنگ با یکدیگر اقدام کردند در نتیجه منقرض گشتند،یا فرشتگان الهی مامور شدند تا به زمین آمده و آنها را نابود کنند و حتی بعضی متعقدند شیطان نیز ار آنها بود که پس از انقراض ایشان،فرشتگان او را به آسمان برده و میان خود جای دادند.فرشتگان به سبب سابقه ای که از فساد و خونریزی افراد ما قبل آفرینش انسان داشتند،به صورت اعتراض یا سوال به درگاه پروردگار زبان گشودند و برای این علت نیز شواهدی در روایات وجود دارد.

3-خدای سبحان وقتی که فرشتگان را از اراده خویش آگاه ساخت و به آنان فرمود:(من در زمینی جانشینی قرار می دهم).فرشتگان پرسیدند:(این جانشین کیست و رفتارش چگونه است؟) خدای تعالی ضمن معرفی او،آنها را از فساد و خونریزی هایی که در روی زمین می کند با خبر ساخت،در این وقت بود که فرشتگان گفتند:(اتجعل فیها من یفسد فیها...).

4-ممکن است روی هیچ سابقه ای این حرف را نزده باشند،بلکه می خواستند تا مقام خلیفه اللهی و جانشینی حق را در روی زمین به خود اختصاص دهند از این رو به دنبال آن گفتند:

(و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک)

و ما پیوسته تو را تسبیح گفته و به پاکی می ستاییم.

در هر حال سوال آن ها گذشته از این که جنبه نافرمانی و ایراد نداشت،بلکه شاید از روی عشق و علاقه ای بود که به حق تعالی داشتند و می خواستند تا به هر وسیله ای شده جلوی نافرمانی و گناه را بگیرند،و مانع آفرینش موجودی شوند که در زمین علم مخالفت با خدای بزرگ را برافراشته و درصدد طغیان و سرکشی بر آید،و شاید این هم که گفتند:(و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک...)یعنی،خدایا!هرچه تسبیح و تقدیس بخواهی ما انجام می دهیم و نیازی نیست تا موجودی دیگر را به این منظور خلق کنی،چون ممکن است این موجود به فساد و خونریزی دست بزند.اما خبر نداشتند که آغاز نافرمانی خدا از میان خود آنها شروع خواهد شد و در بین آنها فردی چون عزازیل-که بعدا به ابلیس موسوم گردید-وجود دارد که غریزه خودخواهی و تکبر او را به نافرمانی از خدا وادار خواهد نمود.به همین دلیل بسیاری از مفسران احتمال داده اند که معنای اینکه خدا در پاسخشان فرمود:(انی اعلم ما لا تعلمون،من به چیزی آگاهم که شما نمی دانید)این بود که شما از ضمیر افراد ریاکاری مثل ابلیس که میان شما زندگی کرده و بهترین عبادت ها را انجام می دهد خبر ندارید و نمی دانید که ابلیس فردی متکبر،حسود و خودبین است و همین تکبر و خودبینی او را به نافرمانی و رانده شدن از درگاه من وادار می کند و آنچه را در باطن دارد ظاهر و آشکار می سازد.


دوستان عزیز نظر یادتون نره

پاسخ خداوند به فرشتگان

پاسخ خداوند به فرشتگان


به هرحال خدای سبحان در پاسخ فرشتگان فرمود:(انی اعلم ما لاتعلمون،من به چیزی آگاهم که شما نمی دانید)یعنی شما از آفرینش این موجود بی خبرید،شاید منظور حق تعالی این بود که:شما همین افساد و خونریزی ظاهری را می بینید،اما خبر ندارید که چه مردان پارسا و بزرگی در میان این ها به وجود خواهند آمد،که عالی ترین فرد شما یعنی جبرئیل امین هم نمی تواند به مقام و مرتبه آنان برسد ولودنوت انملة لاحترقت1 می گوید.ودر مجموع،آنها نمی دانستند که مصلحت خلقت این موجود به مراتب بیش از مفسده اش خواهد بود.

یا اینکه منظور فرشتگان این بود که می خواستند خود به مقام خلیفة اللهی حق تعالی نایل گردیده و در زمین ساکن شوند.خدای سبحان با این سخن،به طور سربسته به آنها جواب داد که شما مصلحت خود را نمی دانید و من بهتر می دانم که چه کسی باید در آسمان،و چه موجودی در زمین ساکن شود.

یا همانطورکه در بالا اشاره شد،خداوند با این جلمه به آنها فهماند که به این تسبیح ظاهری خود توجه نکنید،زیرا هنگام امتحان معلوم خواهد شد آنهایی که شما عابد ترین خود می دانید،نمی توانند در برابر غریزه تکبر،خود را حفظ کنند و نافرمانی مرا خواهند کرد.

یااگر نیروی شهوت و غضبی را که در وجود این هاست در شما قرار دهم،آن وقت می فهمید که قدرت تقوا و پرهیز شما از گناه و نافرمانی چه اندازه اندک است و شما نمی توانید به اسرار کار من واقف گردید!

این ها وجوهی است که گفته اند و حقیقت بر ما معلوم نیست.اما در هرحال،فرشتگان با این جمله فهمیدند که گویا جای چنین سوال و اعتراضی نبوده و شاید خطایی از آنان سرزده،به این سبب درصدد جبران برآمدند وطبق بعضی روایات،سال ها به استغفار و توبه مشغول شدند و از خطای خود آمرزش خواستند.2آنها در اولین فرصت-به شرحی که خواهد آمد-زیبان به عذر خواهی گشوده و در مقام تنزیه حق تعالی برآمدند و به همین منظور گفتند:(پروردگارا تو پاکی و ما جز آن چه تو تعلیممان کرده ای علمی نداریم و به راستی که تو دانا و فرزانه ای).3


1-این جمله معروف را جبرئیل در شب معراج به پیغمبر اکرم عرض کرد.

اگر یک سرموی برتر پرم                   فروغ تجلی بسوزد پرم

2-شیخ صدوق در کتاب علل الشرائع از امام هشتم(ع)روایت کرده است که فرمود:علت طواف کعبه آن بود که فرشتگان در پاسخ خداوند فرمودند:(انی جاعل فی الارض خلیفة)گفتند:(اتجعل فیها من یفسد فیها...)بعد از آن کار خویش پشیمان شدند و آن در گناه خود دانسته و به عرش پناهنده شده و زبان به عذر خواهی و استعاذه گشودند،خدای سبحان نیز خواست تا در روی زمین بندگان همانند آنان خدا را پرستش کنند به این سبب دستور بنای خانه کعبه را صادر فرمود.

در حدیث دیگری از امام چهارم(ع)روایت کرده است که فرمود:فرشتگان هفت هزار سال به اطراف عرش اللهی پناه بردند تا خدا توبه شان را پذیرفت و درآسمان چهارم بیت المعمور را برای عبادت و طواف ایشان قرار داد و آن را جایگاه امن و امان ساخت،چنانکه بیت الحرم و خانه کعبه را در زمین برای مرمان جایگاه امن و محل عبادت و طواف ساخت.

3-بقره(2)آیه 32.

 

دوستان عزیز نظر یادتون نره

آفرینش آدم(ع)و نافرمانی شیطان

آفرینش آدم(ع)و نافرمانی شیطان


پس از این گفت گو میان خدای بزرگ و فرشتگان بود که خداوند خلقت آدم و سرسلسه نوع بشر را آغاز کرد.به تصریح قرآن کریم،انسان را از گل آفرید و سپس از روح خویش در آن دمید1،سپس به فرشتگان دستور داد که بر آدم سجده کنند و آنان نیز همگی به جز ابلیس بر آدم سجده کردند و فرمان الهی را انجام دادند.2تنها شیطان بود که تکبر کرد و یا از روی حسدی که به مقام آدم برد از انجام این فرمان سرپیچی نمود و تا هنگام رستاخیز رانده درگاه الهی شد.

وقتی خداوند سبحان علت این سرپیچی را پرسید و تمرد را از وی پرسید و فرمود:(چه چیزی مانع سجده تو شد؟)شیطان گفت:(من از او بهترم،چون مرا از آتش آفریده ای و او را از گا خلق کرده ای).3و با این سخن تکبر و سرکشی خود را آشکار ساخت.

آری،بعضی صفات ناپسند به قدری در بدبختی انسان موثر است که یک خودنمایی چند لحظه ای،سعادت معنوی انسان را بر باد داده و زحمات چندین ساله او را از بین می برد.

علی(ع)در همین باره می فرماید:

فاعتبروا بما کان من فعل الله بابلیس اذ احبط علمه الطویل وجهد الجهید-و قد کان عبدالله ستة الاف ستة لایدری امن سنی الدنیا ام من سنی الاخرة-عن کبر ساعة واحدة،4

از رفتاری که خداوند درباره ابلیس انجام داد،عبرت گیرید که عبادت های طولانی و کوشش های بسیار او را به خاطر تکبر یک ساعت تباه ساخت،همان شیطانی که شش هزار سال عبادت خدارا کرد،سال هایی که معلوم نیست از سال های دنیا یا از سال های آخرت.

آری سرکشی شیطان یا حسدی که به مقام آدم برد او را از درگاه پر فیض الهی دور کرد و از رحمت بی کرانش محروم ساخته و برای همیشه رانده درگاه اللهی کرد.و این فرمان درباره اش صادر شد:

فاخرج منها فانک رجیم و ان علیک لعنتی الی یوم الدین5

از آسمان ها(و صفوف ملائکه)خارج شو که تو رانده درگاه منی.و مسلما لعنت من برتو تا روز قیامت خواهد بود.

شیطان که متوجه شد همه مشقت هایی که در راه عبادت کشیده بود تا به مقام قرب حق تعالی برسد از بین رفت،نومیدانه گفت:(پروردگارا حال که این چنین است،پس مرا تا روز بازپسین مهلت بده و زنده ام بگذار!)6خدای تعالی قسمتی از حاجتش را برآورد و بدو فرمود:(تو تا آن روز معین،مهلت داشته و زنده خواهی ماند).7

اما از آن جا که اساس همه خواری هایی که دچار شده بود از وجود آدم و سجده نکردن به او می دانست،کینه او و فرزندش را بر دل گرفت و عدوات آن ها برای همیشه در قلبش جای گیر شد.و از این رو نتوانست خودداری کند و پس از این که خداوند در خواستش را پذیرقت پرده از روی کینه قلبی خود برداشت و بلکه خدا رانیز در این باره مقصر دانست و گفت:(حال که مرا گمراه کردی من هم بر سر راه راست تو در کمین آنها می نشینم و(برای گمراه ساختنشان راه را برایشان می بندم)از پیش رو و پشت سر و قسمت راست و چپشان بر آنها در می آیم(و به هر ترتیبی شده گمراهشان می کنم)و خواهی دید که بیشترشان شرط سپاس تو را نخواهند گزارد).8 برای این منظور انواع کار های بد را برایشان جلوه خواهم داد و با وعده و عیده آرزومندشان می کنم و تنها بندگان با اخلاص می توانند از گمراهی من در امان دبمانند و مرا بدان ها راهی نیست،ورگنه مابقی آن ها را اغوا کرده و گمراه خواهم ساخت.

خدای تعالی نیز برای آنکه آدم و فرزندانش دچار وسوسه های شیطان نشوند،در جاهای بسیاری هشدار داد که شیطان دشمن آشکار شماست،هشیار باشید تا شمارا از راه راست به در نکند و(همانگونه که خود بدبخت شد)سبب بدبختی شما نشود و به دست او به شقاوت نیفتید.آگاه باشید که وعده های شیطان دروغ است و شما را جز به کارهای زشت و منکر وادار نکند،و این مضمون را در چند جا تکرار کرد:

(ولا یصدنکم الشیطان انه لکم عدومبین)9

وشیطان شمارا(از راه خدا)باز ندارد که او دشمن آشکار شماست.

هم چنین خداوند به زبان پیمبران خود و در جهان دیگری از انسان ها پیمان گرفت که از شیطان پیروی نکنند،از راه راست دست نکشند و دشمن آشکار خود را از یاد نبرند و این پیمان را به پیغمبر بزرگوار وحی فرمود:«آیا ای پسران آدم به شما نسپردم که شیطان را پرستش نکنید که وی دشمن آشکار شماست!».10

از سوی دیگر شیطان و پیروانش را از دوزخ و عذاب های سخت روز جزابیم داده و فرمود:«بدان که محققا جهنم را از تو و پیروانت پر خواهم کرد...و وعده گاه گمراهانی که از تو پیروی کنند دوزخ خواهد بود...و همگی بدانند که حزب شیطان مردمان زیان کاری هستند.11


۱-قرآن کریم نسل انسان را از نسل جداگانه و مستقلی می داند که سرسلسله آن ها آدم ابوالشر بوده و او را نیز از خاک آفریده است و موضوع تبدل انواع که مدتی است در اروپا مورد بحث قرار گرفته و طبق آن انسان را از نوع کاملی از سایر حیوانات فرض کرده و نسل انسان را به میمون یا نوعی از ماهی رسانده اند پایه و اساس علمی نداشته و فرضیه ای پیش نیست و چند سالی از ظهورش نگذشته بود که مردود شناخته شد و مانند بسیاری از فرضیه های دیگر در کتاب ها و کتاب خانه ها مدفون گردید.در صورت تمایل به تحقیق در این زمینه،باید به کتاب های مفصلی که در رد فرضیه داروین و نظریه نشو و ارتقا نوشته شده،مراجعه کنید.

2-آنچه در این جا مورد بحث جمعی از مفسران و دانشمندان قرار گرفته این است که سجده فرشتگان برآدم(ع)چگونه سجده ای بود،در حالی که سجده برای غیر خدا جایز نیست؟و اجمال پاسخ خایی که داده اند و در بحارالانوار،ج11ص140 بدان ها اشاره شده این است  که سجده عبادت ذاتی نیست،بلکه به معنای غایت خضوع و احترام شخص بزرگ و برتری باشد،به ویژه که خدای تعالی هم بدان فرمان و دستور دهد،دلیلی بر ناروا بودن آن وجود ندارد.

گذشته از این ممکن است کسی بگوید:سجده در اینجا برای خدا بود و فقط فرشتگان مامور شدند که آن را به دستور پروردگار متعال و رو به آدم ابوالبشر انجام دهند تا ضمن احترام به او،سرتسلیم و خضوع در پیش گاه او فرود آورده به عظمت مقام او پی برند،این مانند آن است که به ما دستور داده اند نماز را رو به قبله بخوانیم و این نه آن است که قبله و خانه کعبه را معبود خود قرار می دهیم،بلکه برای خدا بدان سو نماز می خوانیم،چنانکه در راستای سجده برداران یوسف نیز که در قرآن کریم آمده است و ان شاءالله در جای خود ذکر خواهد شد،به دین صورت بوده،البته پاسخ از جهاتی بهتر و از برخی اشکالاتی که شده سالم تر است و الله اعلم.

۳-اعراف(7)آیه 12.                        4-نهج البلاغه،خطبه190.

5-ص(38)آیات77و78                      6-همان،آیات79-81   

7-همان،آیات79-82                       8-اعراف(7)آیات16و17

9-زخرف(43)آيه 62                       10-یس(36)آیه 60

11-ص(38)آیه85،اسراء(17)آیه63،مجادله(58)آیه 19.

تعلیم اسماء

تعلیم اسماء


به دنبال آنچه گذشت خدای تعالی روی حکمت و صلاحی که خود می دانست اراده فرمود تا پرتوی از نور علم خویش را به دل این مخلوق بتاباند و همین منظور(اسماء)را به وی تعلیم فرمود و نام ها،یا رموز و حقایقی را بدو یاد داد و امانتی را که آسمان ها و زمین و حتی فرشتگان تاب تحمل آن را نداشتند بر دوش او گذاشت،و درضمن بدین وسیله پاسخ مشروح دیگری به فرشتگان خود که می خواستند به راز این خلقت پی ببرند داد،و سبب آن همه عظمت و بزرگی این مخلوق را به آنها شناساند.

حال،آن اسمایی که به وی تعلیم فرمود چه بود؟آیا نام های معینی بود یا تمام نام ها-از هر موجود و هر زبان تا روز قیامت-بود و همین به تنهایی-سبب آن همه عظمت انسان گردید؟یا منظور از اسماءنه فقط یاد گرفتن اسم و لفظ بود،بلکه خواص و رموز و معانی آن ها را هم خداوند به وی یاد داد،زیرا آگاهی ار لفظ به تنهایی فضیلت چندانی ندارد.یعنی آنچه را آدم و فرزندان او تا روز قیامت بدان احتیاج دارند اعم از خوراک،پوشاک،صنایع،لغات و...یعنی منظور از اسماءموجودات و به اصطلاح مسمیاتی بودند که دارای حیات،عقل،شعور و درک بوده و در پس پرده غیبت الهی پنهان بودند که خداوند آدم را از وجود آن ها مطلع گردانید و حقیقت آنان را برای آدم آشکار ساخت؟اینها نظرهایی است که در روایات و تفاسیر به اختلاف آمده و به هر حال خداوند انسان را به مقام علم و آگاهی از حقایقی مفتخر ساخت و عظمت و استعداد او را به منصه ظهور رسانید،و سپس آن حقایق و رموز،یا آن افراد پاک و مقدس را بر فرشتگان عرضه کرد و فرمود:«اگر راست می گویید مرا از اسماء این ها خبر دهید؟»1

آن ها در پاسخ عجز خود را اظهار کردند،و ضمنا فرصتی به دست آوردند تا از سوال و یا اعتراض قبلی خود پوزش بخواهند و از این رو گفتند:«پروردگارا تو منزهی و ما جز آنچه تو به ما آموخته ای،علمی نداریم و به راستی که توی دانا و حکیم«.2

خدای تعالی نیز برای این که آنان را به گوشه ای از اسرار کار خود واقف سازد و حکمتی از حکمت های خلقت خود را درباره انسان به آنان یادآور شود،و علت امتیاز این خلقت را در ربودن منصب خلیفة اللهی بازگو نماید فرمود:«مگر به شما نگفتم که من غیب آسمان ها و زمین را می دانم و از هر آن چه آشکاری کردید و یا نهان داشتید،آگاهم».3

 

آدم  خاکی  زحق  آموخت  علم                  تا  به  هفتم  آسمان  افروخت  علم

نام وناموس ملک درهم شکست                 کوری آن کس که باحق درشک است


1-بقره(2)آیه31                                         2،3-بقره(2)آیات31-33

 

دوستان عزیز نظر یادتون نره

خلقت حوا

خلقت حوا


بدین ترتیب آدم ابوالبشر آفریه شد و مسجود فرشتگان گردید و به این مقام بزرگ نایل آمد که شایسته منصب خلیفة اللهی حق شود،اما نیروها و غرایزی که از روی حکمت اللهی در وجودش نهفته بود برای ادامه زندگی،نیازمندی های دیگری برایش به وجود آورد،از طرفی هدف از این خلقت با ارزش و امتیاز هایی که بدو داده شد،تنها شخص آدم و آن یک فرد به خصوص نبود،بلکه خدا می خواست تا از او نسل های دیگر و انسان های بیشتری به وجود آورد و ارزش واقعی و گوهر اصلی این نوع خلقت فرد دیگری از این نوع احتیاج بود تا زوج وی گردد و نسل آدم از آن دو در جهان پدید آید.

و از سوی دیگر آدم تنهایی رنج می برد و مونسی می خواست تا موجب آرامش دل و آسایش جان او شود و از تنهایی برهد.به همین دلیل بود که خدای تعالی(حوا)را از زیادی گلی که آدم را از آن خلق کرده بود،آفرید و جان و روح خود در کالبدش دمید و همانند آدم خلقتش را کامل گردانید.

و در روایتی است که خداوند حوا را از بدن خو آدم آفرید،و چون مردان از آب و گل خلق شده اند،همت و هدفشان رسیدن به همان آب و گل(و ازدیاد آن)است،و زنان چون از مردان آفریده شده اند،همت و هدفشان مردانند(یعنی تا جای ممکن،آنها را از معاشرت با مردان حفظ کرد).1

به هر صورت حوا خلق شد و با خلقت وی،ادم ابوالبشر در دل خود احساس آرامش کرد و از وحشت تنهایی رهایی یافت،اما آن دو احتیاج به خوراک،پوشاک و مسکن داشتند.خدای تعالی برای برطرف کردن این نیازمندی ها و فراهم ساختن انواع نعمت ها،آندو را در بهشت سکونت داد،و بدین منظور خطاب زیر را صادر فرمود:

(یا آدم اسکن انت وزوجک الجنة و کلا منها رغدا حیث شئتما ولا تقربا هذه الشجر فتکونا من الظالمین)2

ای آدم تو و همسرت در بهشت مسکن گزینید و از خوراکی های آن(و هرجای آن)خواستید به فراوانی و خوشی بخورید،ولی به این یک درخت نزدیک نشوید که از ستم گران خواهید شد.

هم چنین خداوند به آن دو گوش زد کرد که کینه ای را که ابلیس از شما در دل دارد فراموش نکنید و از دشمنی او غافل نشوید و به هوش باشید که شیطان شما از بهشت بیرون نکند.

(فقلنا یا آدم ان هدا عدولك و لزوجک فلا یخرجنکما من الجنة فتشقی)3

پس گفتیم:ای آدم!این (ابلیس)دشمن تو و (دشمن)همسر توست،مبادا شما را از بهشت بیرون کند که به زحمت خواهی افتاد.


۱-رازی،تفسیر مفاتیح الغیب،ج3،ص191،بحارالانوار،ج11،ص156

2-بقره(2)آیه 35                                    3-طه(20)آیه 117

دوستان عزیز نظر یادتون نره

آدم و حوا در بهشت

آدم و حوا در بهشت


آدم و حوا به دنبال این فرمان با دستوری که از طرف پروردگار صادر شد در بهشتی مسکن گرفتند و از انواع نعمت ها ولذایذ بهشتی بهره مند شدند و بدون هیچ رنجی و زحمتی روزگار خود را به سر می بردند،نه به فکر گرسنگی بودند و نه از برهنه ماندن ترس داشتند،نه تشنه می شدند و نه از سرما و گرما واهمه داشتند،زیرا خدا به آدم فرموده بود:«تو را در بهشت این نعمت هست که نه گرسنه می شوی و نه برهنه،نه تشنه خواهی شد و نه آفتاب زده».1

شیطان که همه بدبختی های خود و رانده شدن از درگاه اللهی را از آدم می دانست،چنانکه گفتیم کینه او را به سختی در دل گرفته بود و درصدد بود تا به هر ترتیبی موجبات گمراهی آدم و فرزندانش را فراهم سازد و حتی به سوگند یاد کرده بود که به هر نحو و از هر سویی که بتواند آدمیان را گمراه نموده و مانند خود بدبخت و جهنمی خواهد کرد،در چنین موقعیتی چگونه می تواند آسوده بنشیند و آدم را در آن لذت های بی پایان مادی و معنوی غوطه ور ببیند و نصیب وی فقط حسرت و پشیمانی باشد،و شاید اگر فکر انتقام هم در سر او نبود،همان حسد و تکبری که داشت او را آسوده نمی گذاشت و درصدد از بین بردن نعمت های بی حد اللهی از آدم و حوا برمی آمد.مگر نه این که او به سبب تکبری که به انسان ورزید و خود را برتر از او دانست حاضر نشد در برابرش سجده کند و از فرمان پروردگار خود سرپیچی کرد و آن همه عبادت ها و زحمات چند هزار ساله خود را تباه ساخت،و به سبب رشک و حسدی که به مقام آدم برد برای همیشه خود را مورد لعنت و رانده شده درگاه خدای خویش گردانید.

حالا چه نقشه هایی برای فریب آدم وحوا طرح کرد؟و در چه لباسی در آمد؟و چه ترتیبی به بهشت راه پیدا کرد و خود را با آدم و حوا رسانید؟و یا از خارج بهشت با آن ها سخن گفت و آن دو را وسوسه کرد و با همان وسوسه ها سبب اخراج آن دو از بهشت گردید...

درست معلوم نیست.

در قرآن کریم و احادیث معتبر صریحا چیزی در این باره نرسیده است.در بعضی روایات غیر معتبر آمده است که در کالبد طاووس یا مار در آمد و وارد بهشت شد،2که بر فرض صحت،بعید نیست کنایه از فریبا بودن،زیبایی لباسی بوده که با آن جامه نزد آدم و حوا در آمد و بدین وسیله آن دو را فریب داد.

اما طریقه فریب و راهی را که بدین منظور انتخاب کرد و سخنانی کرد که به آدم و حوا گفت،در قرآن و احادیث به تفضیل نقل شده است.و چنین استفاده می شود که گویا شیطان در فکر بوده تا نقطه ضعفی در انسان پیدا کند و از آن راه پیش آید،از طرز پیشنهادی که مورد خوردن میوه آن درخت به آدم وحوا یا به آدم تنها نمود،می توان حدس زد که از کدام یک از غرایزانسانی استفاده کند.

شیطان برای پیش برد این هدف،به صورت خیرخواهی دل سوز و به آدم گفت:«می خواهی تا تو را به درخت ابدیت و ملک جاودانی راهنمایی کنم؟»3یا هر دوی آن ها را مخاطب ساخته چنین گفت:«پروردگارتان از نردیک شدن به این درخت نهیتان نکرد مگر از بیم آن دو فرشته مجرد شوید یا زندگی جاودانه یابید»4اگر از این درخت بخورید به صورت فرشتگان در آمده و برای همیشه در بهشت جاویدان می مانید،و به دنبال این گفتار و برای این که سخنش در دل آن دو کارگر افتد و وسوسه اش اثر کند،به دروغ سوگندی هم برای ایشان یاد کرد که من در این گفتار نظری جز خیر خواهی و دل سوزی شما ندارم.

در حدیث دیگری آمده است که ابتدا نزد حضرت آدم آمد و هرچه خواست آدم را فریب دهد،وسوسه اش کارگر نشد از این رو به سراغ حوا رفت و او را با سخنان فریبنده ای که گفت با خود همراه کرد و با هم نزد آدم آمدند و از طریق حوا او را فریب داد.5

از این رو در روایت آمده است که «زنان دام شیطان اند»6 و هرگاه شیطان دستش از همه جا کوتاه شود به سراغ آن ها می رود.

در حدیث است که چون آدم به زمین هبوط کرد،جبرئیل نزد وی آمد و پرسید:«ای آدم مگر خدا تو را به دست قدرت خویش نیافرید و از روح خویش در تو ندمید و فرشتگان را به سجده بر تو مامور نکرد؟پس چرا با فضیلت و مقامی که به تو داد نافرمانیش کردی؟»در پاسخ گفت:«ای جبرئیل شیطان برای من قسم خورد که خیر خواه من است و آن سخن را از روی دلسوزی می گوید و من باور نمی کردم که کسی بتواند قسم دروغ بخورد».7

در حدیث دیگری است که رسول الله(ص)در شب معراج،شاهد مناظره موسی و آدم(ع)بود.موسی گفت:«ای آدم تو نبودی که خداوند به دست قدرت خویش تو را آفرید و از روح خود در تو دمید،فرشتگان را به سجده ات مامور و بهشتش را بر تو مباح کرد،در جوار رحمت خود جایت داد و رو در با تو سخن گفت؟آنگاه تو را از یک درخت نهی کرد،ولی توخودداری کنی تا سبب هبوط خود به زمین گشتی و خود را نگاه نداشته و فریب ابلیس را خوردی و بدین وسیله ما را از بهشت بیرون آوردی؟»

آدم گفت:«فرزندم با پدر خود در این مورد به آرامی سخن گوی که دشمن از راه فریب و خدعه پیش آمد و برای من قسم خورد که در گفتارش خیرخواه و دلسوز است،نزد من آمد و گفت:ای آدم من برای تو غمگینم!»گفتم:«چرا؟»گفت:« برا آنکه من با تو مانوس گشته و از زندیک تو بودن با تو بهره مندم،اما می دانم که تو از این جا می روی و وضع نا خوشایندی پیدا می کنی!»گفتم:«چاره چیست؟»گفت:«چاره به دست توست.می خواهی تو را به آن درختی که سبب جاویدان ماندن و فرمان روایی بی زوال می گردد راهنمایی کنم.تو با همسرت از آن بخورید تا همیشه با من در بهشت باشید؟»و به دنبال آن قسم دروغ خورد که این سخن را از روی خیرخواهی می گوید.ای موسی،من گمان نمی کردم که کسی بتواند قسم دروغ به خدا بخورد...»8

به هر صورت آدم را وادار کرد که به آن درخت نزدیک شود و یا بدان دست زند.و در این که آیا آدم با این عمل،خلافی انجام داد یا اصلا خلافی نبود و بهتر آن بود که آن کار را نمی کرد،و اینکه خداوند از خوردن آن نهی فرمود،برای تذکر و ارشاد به این حقیقت بود که اگر بدان دست زند،از نعمت های بهشتی محروم می گردد وچنانکه خدا فرمود:«از ستمکاران گردند»یا«به بدبختی گردانید»و به اصطلاح نهی ارشادی بود بحثی است و ظاهر همین است که مرتکب خلاف و گناهی نشد وبهتر بود که انجام ندهد.در هرحال همین عمل سبب شد تا از نعمت های بهشتی و سکونت در آن محروم گردد و به دنبال آن،خطاب شد:

(اهبطا منها جمیعا بعضکم لبعض عدو فاما یاتینکم منی هدی فمن اتبع هدای فلایضل و لایقشی،و من اعرش عن ذکری فان له معیشه ضنکا و نحشره یوم القیامة اعمی)9

همگی فرود آیید که بعضی از شما دشمن بعضی دیگر هستدی و اگر هدایتی از من به سوی شما آمد،هرکه پیروی هدایت من کند نه گمراه شود و نه تیره بخت،هرکه از یاد من روی برگرداند وی را روزگاری سخت خواهد بود و روز قیامت او را کور محشور می کنیم.

و در این که آن بهشت در کجا بود،در زمین بود یا آسمان؟و اساسا همان بهشت موعود بوده یا غیر آن؟و آن درختی که از خوردن آن نهی شده بودند درختی مادی بود یا معنوی؟درست معلوم نیست؟

برخی گفته اند:آن در بهشت در هرکجا که بود بهشت موعود نبود،به دلیل آن که اگر بهشت موعود و جنة الخد بود،شیطان در آن را نداشت،و هم چنین تکلیف به خوردن و نوخردن آن جا نیست و هرکه در آن جای گرفت،دیگر بیرون نخواهد رفت.در مقابل اینان،دسته ای هم متعقدند که همان بهشت است و این که گفته اند هرکه در آنجا در آید بیرون نخواهد رفت،مربوط به زمان پس از حساب و قیامت است که اهل ثواب داخل آن می شوند نه پیش از آن.

درباره آن درخت نیز اختلاف نظر فراوانی است.برخی آن را خوشه گندم و برخی درخت انگور یا انجیر ذکر کرده اند.شیخ طوسی رحمة الله در کتاب تبیان آن را درخت کافور نوشته و جمعی هم درخت عناب گفته اند.در بعضی روایات نیز آن درخت حسد یا شجره علم دانسته اند،و الله اعلم.10

برهرحال هرچه بود،سبب زوال نعمت های بهشتی از آن دو گردید و آنان را از جای امن و آسودگی،به این جهان پر از بلا و گرفتاری در آورد.شیطان نیز بدین وسیله توانست بزرگ ترین ضربه انتقامی خود را به آدم زده و عدوات خود را با آن دو به ظهور برساند.خدای تعالی نیز در یکی از جاهایی که داستان آدم را نقل کرده پس از بیان آن داستان این هشدار و تذکر را به فرزندان آدم نیز می دهد:

(یابنی آدم لایفتنکم الشیطان کما اخرج ابویکم من الجنة)11

ای فرزندان آدم!شیطان شما را نفریبد،آن گونه که پدر و مادر شما را از بهشت بیرون کرد.

باری آدم و حوا به زمین هبوط کردند و چنانکه طبری و دیگران گفته اند،آدم(ع)در کوه«سراندیب»قرار گرفت و حوا در«جده».سپس حضرت آدم به دنبال حوا آمد تا او را در سرزمین مکه دیدار کرد،و زندگی خود را شروع کردند.


1-طه(20)آیه118                                                      2-بحارالانوار،ج11؛ص193

3-طه(20)آیه120                                                       4-اعراف(7)آیه20

5-بحارالانوار،ج11؛ابن کثیر،قصص الانبیاء،ج1،ص51           6-مجمع البحرین،ماده«حبل»

7-تفسیر علی بن ابراهیم،ص213                                 8-بحارالانوار،ج11،ص188

9-طه(20)آیات 123و124                                           ۱۰-بحارالانوار، ج11،ص143،161،156              

11-اعراف(7)آیه27

 

دوستان عزیز نظر یادتون نره

 

 

 

توبه آدم و حوا

توبه آدم و حوا


چیزی نگذشت که آدم و حوا از کرده خود به سختی پشیمان شدند و برای مخالفت دستور پروردگار متعال و محرومیت از نعمت های بهشتی حسرت ها خوردند،به ویژه هنگامی که در زمین مسکن گزیده و با مشکلات این جهان مواجه شدند.خدا می داند چند سال به منظور توبه و هم چنین در فراق بهشت گریستند و چه تاسف ها خورد تا آنگاه که خداوند آن دو را مخاطب ساخت و فرمود:«مگر من شما را از این درخت نهی نکردم و به شما نگفتم که شیطان دشمن آشکاری برای شماست؟»

آن دو در جوا به تقصیر خود اعتراف کردند و در مقام توبه برآمدند و گفتند:«پروردگارا!ما به خویشتن ستم کردیم و اگر تو ما را نیامرزی و به ما رحم نکنی،حتما از زیان کاران خواهیم بود»1

اما کار از کار گذشته و دستور هبوط به زمین صادر شده بود.آدم و حوا نیز در زمین مسکن گزیده بودند و تاسف و حسرت ها نتوانست آن ها را به جای اول بازگرداند.ولی خدای تعالی از روی رحمت،در دیگری برای وصول به سعادت به روی آن دو گشود و وسیله دیگری برای جلب توجه خود به آن ها یاد داد و آن توبه و استغفار به درگاه حق تعالی بود و شاید به گفته بعضی از دانشمندان،جبران گناه از راه توبه،جزء همان علومی بود که خداوند در داستان تعلیم اسماء به او یاد داده بود.

از آن جا که داستان های قرآن جنبه آموزندگی دارد،ظاهرا خدای سبحان می خواهد ضمن این قسمت از داستان آدم ابوالبشر این نکته را هم به فرزندان او یاد دهد که در هر حال انسان نباید مایوس باشد و هر زمان دچار گناه و نافرمانی حق گردید،باید از راه توبه و استغفار به درگاه حق تعالی درصدد جبران آن برآید و مانند سایر واجبات توبه را برخود واجب بداند،چنانکه علمای به وجوب آن فتوا داده اند.

قرآن کریم در این جا-با مختصر توضیحی که ما می دهیم-این گونه بیان می فرماید:«حضرت آدم از پروردگار خود کلماتی را فرا گرفت و با ذکر و یاد آوری آن ها به درگاه خدا توبه کرد و خدا توبه اش را پذیرفت...»2و درباره آن کلمات نیز روایات مختلف است.در بسیاری ار روایات شیعه و سنی است که آن کلمات این بود:

لااله الا انت،سبحانك اللهم و بحمدك،علمت سوءا و ظلمت نفْسی فاغفریلی أنت خیرُ الغافرین،لا إله إلا أنتَ سُبْحانَكَ اللّهم و بِحمدك عَمِلتُ سُوءاً و ظَلَمتُ نَفْسی فَارْحَمنی،وَأنتَ خَیرُ الغافِرین،لا إله إلا أَنتَ سُبْحانَكَ اللّهم و بحمدِكَ‌عَمِلتُ سُوءاً و ضَلَمتُ نَفْسی فَارْحَمنی و آَنتَ خَیرُ الراحِمین،لا إله إلا أَنتَ سُبحانَكَ اللّهم و بِحَمدِكَ عَمِلتُ سوُءاً و ظَلَمتُ نَفْسی فَاغفِرلی،و تُب عَلیَّ إنَّكَ أنتَ التَوّابُ الَّرحیم.3

در روایات دیگری که باز شیعه و سنی روایت کرده اند،آن  حضرت خدا را به حق محمد(ص)4یا خمسه طیّبة سوگند داد که توبه اش را بپذیرد و خداوند هم توبه او را قبول کرد5و عنایات خاصه خود را به او ابلاغ فرمود.

حالا دیگر آدم و حوا در زمین قرار گرفته،و به رنج و شمقت افتاده بودند.ایشان تا در بهشت بودند،نه رنج نه گرسنگی می بردند و نه احتیاطی به تهیه غذا و فراهم ساختن آب و نان داشتند،و نه برای تهیه پوشاک و مسکن در زحمت بودند،اما اکنون که به زمین آمدند باید همه را تهیه کرده و برای ادامه زندگی دست به تلاش و کوشش می زدند.این کار اولا به وسایل و ابزار آن احتیاج داشت،و ثانیاً دانشی می خواست تا راه به دست آوردن خوراک و پوشاک و هم چنین به کارگیری این ابزار را بیاموزد.خدای سبحان تمام این وسایل را برای حضرت آدم آماده کرد و طرز استفاده از آنها و راه تهیه مواد خوراکی و پوشاکی و مسکن،و خلاصه همه راهنمایی های لازم در مورد زندگی مادی و رفع نیازمندی های جسمی را به وی آموخت و شاید در همان داشتان،اسماء راهم به تعلیم داده بود،اما چون آدم و فرزندان او نیازمندی های دیگری هم از نظر روحی-و به تعبیر بعضی از محقّقان-از نظر زندگی آسمانی داشتند،لازم بود برای هدایت به راه سعادت و پرهیز از طریق شقاوت معنوی هم راهنمایی شده و راه و رسم آن را نیز بیاموز.خدای رحمان پس از فرمان هبوط آنها،ضمن یک جمله آن راه نیز به ایشان یاد داده و چنین می فرماید:

{فَإِمّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدَیً فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفُ عَلَیْهِمْ وَلا هَمْ یَحْزَنُنَ}6

هرگاه هدایتی از طرف من برای شما آمد،کسانی که از آن پیروی کنند،نه ترسی برآن هاست و نه غمگین شوند.

با این جمله کوتاه،گویا خداوند سبحان می خواهد این نکته را نیز به آدم متذکر شود که فقط یادگرفتن راه و رسم زندگی ظاهری و رفع احتیاجات جسمی،آرامش و آسودگی خیال بدو نمی دهد،بلکه باید برای رفع اندوه درونی،از هدایت خدای تعالی پیروی کند وگرنه با تأمین همه این احتیاجات و آشنا شدن لا تمام قوانین زندگی مادی اگر درصدد تأمین نیاز های روحی و درونی خود برنیاید،باز هم زندگی بر او دشوار می شود.چنانکه در جای دیگری به دنبال هبوط آدم و حوا،بدان اشاره کرده و می فرماید:

{قالَ اهبِطا مِنْها جَمیعاً لِبَعضٍ عَدُوٌ فَاِمّا یَأتینَّکُم مِنّی هُدًی اتَّبَعَ هُدایَ فَلا یَظِلُّ وَلا یَشْقیٰ وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکری فَاِنَّ لَهُ مَعیشَةً ضَنْکاً...}7

(خداوند)فرمود:هر دو از آن(بهشت)فرود آیید در حالی که دشمن یک دیگر خواهید بود،ولی هرگاه هدایت من به سراغ شما آید،هرکس از هدایت من پیروی کند،نه گمراه می شود و نه در رنج خواهد بود.و هرکس از یاد من روی گردان شود،زندگی(سخت و)پرفشاری خواهد داشت.


1-همان،آیات 22و23                                                                 2-بقره(2)آیه 37

3-تفسیر علی بن ابراهیم،ص37؛الدّر المنثور،جض،ص59و60              4-الدّر المنثور،ج1،ص60

5-معانی الاخبار،ص42؛ابن کثیر،قصص الانبیاء،جض،ص59                  6-بقره(2)آیه 38

7-طه(20)آیات 123و124    

 

دوستان عزیز نظر یادتون نره

پناه بردن و استعانت انسان از جن


پناه بردن و استعانت انسان از جن


کمک گرفتن از جنیان در امور مختلف چه مادی چه معنوی در طول تاریخ حتی امروزه نیز معمول است.بخصوص مرتاضان و صاحبان علوم غریبه که در بیشترین اعمال آنان ارتباطی تنگانتگ با جنیان وجود دارد.اینان برای حصول به نتایج اعمال خود،جنیان را واسطه قرار می دهند و بواسطه آنان است که اعمال و مطامع خود را به منصه ی ظهور می رسانند.دست اندرکاران علوم غریبه برای هر یک از سیارات هفتگانه ی زحل،شمس(خورشید)،قمر(ماه)،مریخ،عطارد،مشتری و زهره(ناهید) موکلان و خدمه هایی قائل شده اند و هریک از سیارات مذکور را متعلق به روزی از ایام هفته می دانند و نیز چنانکه قبلا بیان داشته ایم،هر روز از ایام هفته را به یکی از پادشاهان جن نسبت داده اند و می گویند که خداوند گردش آسمانها و زمین و امور زندگی و غیره را بوساطت همین موکلان سماوی و زمینی انجام می دهد و اینان کارگزاران اراده و مشیت خداوندی هستند.بعضی از اساتید این علوم حتی دست به تسخیر موکلان آسمانی و زمینی می زنند و بدینترتیب به امور خارق العاده ای نائل می گردند.همچنین پناه بردن به جنیان نیز بنا به دلائل خاصی توسط انسان ها در گذشته های دور انجام می گرفته که اکنون این کار بندرت و آنهم بیشتر در جوامع ابتدایی و بدوی صورت می گیرد.ابن شهر آشوب مازندرانی روایت کرده است که:(تمیم داری)در منزلی از منازل راه شام فرود آمد و هنگامی که خواست بخوابد گفت:من امشب در امان اهل این وادی هستم.این قاده ی زمان جاهلیت بود که از جنیان اهل بیابانها امان می خواستند.وقتی که تمیم داری از جنیان اهل آن وادی امان طلبید،ناگهان ندایی از آن صحرا شنید که به او گفت:به خدا پناه ببر که دیگر جنیان به کسی امان نمی دهند،به تحقیق که پیامبر اسلام(ص)مبعوث شده است و ما جنیان پشت سر آن حضرت در حجون نماز خوانده ایم.1(آری،بودند مردانی از آدمیان که در بعضی مواضع به مردانی از جنیان پناه می بردند و آن به این صورت بود که وقتی کسی به بیابانی هولناک می رسید،و میگفت:پناه می برم به سرور و آقای این بیابان شر نادانان قومش!اعتقاد گوینده ی این کلام آن بود که با این استعاذه،در شب سالم و در امان خواهد بود.آدمیان با چنین عملی سبب شدند تا جنیان تا جنیان به خود مغرور شوند و بپندارند که بزرگی و منزلتشان تا حدی است که آدمیان به آنان پناه می برند،پس خود را نگهبان،حامی و سرور آدمیان تلقی می کردند،و جنیان از این طریق آدمیان را گمراه می کردند تا همیشه به آنان توسل جسته و کمک گیرند.مقاتل گفته است :اولین کسی که به جن پناه برد،قومی از یمن بوند و پس از آن بنی حنفیه بودند.سپس این قاعده در میان مردم رواج یافت و همه کس از آن پس در مواضعی خاص مانند بیابان به جنیان پناه می بردند.)عکرمه از ابن ابی السائب انصاری روایت کرده که در آغاز حال که رسول اکرم(ص)به مدینه آمده بود،من همراه پدرم به سفر رفتم.در راه بودیم که فرا رسید و ما نزد چوپانی رفتیم.وقتی که شب به نیمه رسید،گرگی آمد و بره ای را گرفت.چوپان فریاد زد:یا عامرالوادی جارک جارک!منادی آواز داد:یا سرحان ارسله!صدایی شنیدم اما کسی را ندیدم.متعاقب آن ندا گرگ بره را آزاد کرد و بره میان گله رفت و آسیبی به او نرسید.2

همچنین از حضرت امام حسن عسکری(ع)منقول است که فرمود:روزی حضرت امام موسی بن جعفر(ع)در خدمت پدر بزرگوارش حضرت امام صادق(ع)بود که شخصی به نام(اشجع سلمی)وارد شد و قصیده ای را در مدح آن بزرگوار خواند.آن حضرت چهارصد درهم و نیز انگشتر خود را به او داد اما او تقاضای دیگری داشت و لذا عرض کرد:آقای من!گاهی در سفر هایم در بیابانهای وحشتناک قرار می گیرم.چیزی به من بیاموز تا باعث آرامش قلبم شود.

حضرت فرمود:هرگاه از امری ترسیدی،دست راست خود را بالای سر بگذار و با صدای بلند بگو:(افغیر دین الله یبغون و له اسلم من فی السماوات و الارض طوعا و کرها و الیه یرجعون)3

اشجع سلمی گفته است:در بیابان به جنی برخوردم و صدایی شنیدم که گفت:او را بگیرید!فورا این آیه را خواندم و شنیدم که دیگری گفت:چگونه او را بگیریم در حالی که به این آیه ی شریفه توسل جسته است؟!4


1-منتهی الامال،ج1ص87              2-منهج الصادقین،ج10ص31

3-آل عمران/83                         4-جن،افسانه یا واقعیت؟!صص37و36


دوستان عزیز نظر یادتون نره.

باب توبه

باب توبه


مردی از اهل حبشه نزد رسول خدا(ص)آمد و گفت:یا رسول الله!گناهان من بسیار است.آیا در توبه به روی من نیز باز است؟

پیامبر(ص)فرمود:آری،راه توبه بر همگان باز،هموار است.تو نیز از آن محروم نیستی.

مرد حبشی از نزد پیامبر رفت.مدتی نگذشت که بازگشت و گفت:

یا رسول الله!آن هنگام که معصیت می کردم،خداوند،مرا می دید؟
پیامبر(ص)فرمود:آری،می دید.

مرد حبشیةآهی سرد از سینه بیرون کرد و گفت:توبه،جرم گناه را می پوشاند،چه کنم با شرم آن؟

در دم نعره ای زد و جان بداد.

پند:

روزگار را به گونه ای سر کنیم که هیچگاه شرمگین خلایق و خالق نشویم.

دوستان عزیز نظر یادتون نره

مقام انسان


/**/ مقام انسان


بوسعید را گفتند:کسی را می شناسیم که مقام او آنچنان است که بر روی آی راه می رود.

شیخ گفت:کار دشواری نیست،پرندگانی نیز باشند که بر روی آب پا می نهند و راه می روند.

گفتند:فلان کس در هوا می پرد.گفت:مگس نیز در هوا می پرد.

گفتند:فلان کس در یک لحظه،از شهری به شهر دیگر می رود.گفت:شیطان نیز در یک دم،از شرق عالم به مغرب آن می رود.

این چنین چیزاها،چندان مهم و قیمتی نیست.

پند:

مرد آن باشد که در میان خلق نشیند و برخیزد و بخوابد،و با مردم دادوستد کند،و با آنان در آمیزد و یک لحظه از خدای خود غافل نباشد.

دوستان عزیز نظر یادتون نره

آیا میدایند در مورد خوراکی و مواد غذایی

آیا میدایند در مورد خوراکی و مواد غذایی

/**/

آیا می دانید قرمزی درون کالباس از گوشت تاج خروس است.( زیر دندان خود حس کرده اید )

آیا می دانید سس مایونز به دلیل ترکیب خاصی که دارد در کنفرانسهای علمی به عنوان سم کبد معرفی می شود

آیا می دانید ساندیسها, نوشابه ها, بیسکویتها, کیکها و… با قندهای مصنوعی چون ساخارین که ۱۰۰۰ برابر شیرین تر از قند معمولی است ساخته می شود که دشمن کبد و کلیه می باشد

آیا می دانید رنگهای افزودنی در نوشابه ها, ساندیس ها, کیکها, آدامسها و … همه سرطان زا هستند

آیا می دانید قیمت روغن ها مایع مثل آفتابگردان اگر واقعی باشد حدود ۱۲ الی ۱۵ هزار تومان خواهد بود ولی الان در بازار ۹۰۰ الی ۸۰۰ تومان است که از یک کیلو تخم آفتابگردان ارزانتر است.

آیا می دانید بیشتر محتوای روغن های مایع از پارافین خوراکی که محصول پالایشگاهای نفت است درست شده است که کلسترول خون را افزوده موجب چربی خون و… می شود که کشنده است.

آیا می دانید در اکثر کارخانه های آبلیموهای صنعتی حتی یک عدد لیمو هم وارد نمی شود و آب لیمو صنعتی از (( آب کاه)) بعلاوه برخی اسانسها و جوهر نمک تولید می شود که همین امر موجب ته نشین نشدن محتوای آب لیمو می باشد

آیا می دانید کره گیاهی دروغی بیش نیست و با مواد پایه ای نفت و در برخی کشورها فضولات انسانی تولید می شود و موجب تشکیل پلاک اتروم در عروق کرونر قلب و بیماری های ایسکمیک قلبی می شود و شعار ((کره مارگارین(گیاهی)دوست قلب شما)) فریب افکارعمومیست.

آیا می دانید مواد قندی موجود در نوشابه ها موجب پوسیدگی دندانها می شود (دندان شکسته داخل نوشابه پس از ۷ ساعت حل می شود).

آیا می دانید سس مایونز از همه غذاها مضرتر برای صدمه به پوست و جوش صورت است.

آیا می دانید پنیر پفک اغلب پنیر تلخ( پنیر فاسد) و گندیده تاریخ مصرف گذشته می باشد چسبندگی پفک براساس تحقیقات تا ۷ بار مسواک هم تمیز نمی شود و موجب بی اشتهایی میشود و آمار مصرف پفک در ایران روزانه هر نفر ۲ عدد می باشد

و اما چه کنیم؟

بهترین غذا آبگوشت با گوشت گوسفند است و بهترین روغن, روغن حیوانی است. روغن کنجد و زیتون هم بهترین روغن گیاهیست.

بهترین نان نانهای سبوس دار است مثل نان سنگک بهترین نوشابه سکنجبین است که ترکیب مقداری عسل سرکه و … می باشد بیش از صد نوع چای هم اکنون در کشور ما موجود است که متناسب با مزاجها مصرف انواع آنها توصیه می شود مثل( چای کوهی, گل گاو زبان, سنبل الطیب, گزنه, زنجبیل, گل نسترن, پونه, بابونه, دارچین, آویشن, استخودوس,…) همراه کمی نبات بجایقند وشکر استفاده از خرما, ارده شیره انواع میوه ها کشمش, توت خشک, عسل بسیار بجاست.

بهترین ظرف که هم کمبودهای خون بدن را جبران کرده و هم موجب میکروب زدائی از غذا می شودظرف سنگی و مسی می باشد

بهترین تنقلات آجیل های طبیعی هستند که به جهت طبع گرمشان بسیار مفید می باشند( مصرف آجیل ها جزء فرهنگ عمومی بوده است) غذاهای خورشی سنتی, غذاهای سرخ نشده، سبزی خوردن بویژه نعنا بجای سالادهای امروزی, لبنیات پرچرب و دست نخورده(شیر و لبنیات باید جوشانده شود) حبوبات بخصوص نخود( اگر خیس شده و آب آن بدور ریخته شود موجب نفخ نمی شود) سس دست ساز طبیعی(مخلوط تخم مرغ وسرکه) بطور تازه قابل استفاده است. کلیه غذاهای طبیعی بطور تازه استفاده شود از خوردن میوه در غیر فصل آن خودداری شود. ضمناً عمده میوه در محل جغرافیای رویش طبیعی آن مفیدتر است. پوست میوه ها بعنوان ماسک جهت نرمی و زیبایی پوست بسیار مفید است میو ها و سبزی جات هرچه بیشتر در معرض نور خورشید قرار بگیرند مفیدترند و فقط سنگ نمک و پودر آن, نمک سالم و قابل استفاده هستند استفاده از چوب مسواک(بنام چوب اراک) بعد از خلال دندان بهترین مسواک و ضدعفونی کننده طبیعی و مالش دهنده لثه ها خواهند بود.


دوستان عزیز نظر یادتون نره